تبليغاتX
حـــامــیــان آفـــتــاب

مسیحیان معتقدند کسی می تواند روز قیامت شفیع و شفاعت کننده گناهکاران باشد که اولا خود او از هر گناهی مبرا و پاک باشد و یا به تعبیر اسلامی ما معصوم باشد .

اما آیا در مورد پیامبر اسلام این چنین هست یا نه؟

مسیحیان معتقدند که چنین نیست و پیامبر اسلام شخصی گناهکار و فاقد عصمت بوده و از این مسیر قصد دارند تا پیامبری و صاحب رسالت بودن پیامبر را زیر سوال ببیرند...

حضرات برای شاهد آوردن این مدعیات چند آیه قرآن را ذکر می کنند که توجه شما را به آنها جلب می کنیم :

در سوره مومن یا غافر،آیه 55 آمده :

فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنبِكَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِبْكَارِ ﴿۵۵﴾

ترجمه : پس صبر كن كه وعده خدا حق است و براى گناهت آمرزش بخواه و به سپاس پروردگارت شامگاهان و بامدادان ستايشگر باش (۵۵)

توضیحات : اولا که " کاف " لذنبک مربوط به شخص پیامبر است و مراد آن گناه امت نیست . این کاف ، کاف ضمیر است که به پیامبر اسلام بر میگردد.

و همچنین در آیه 19 سوره محمد این چنین آمده است :

فَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنبِكَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَمَثْوَاكُمْ ﴿۱۹﴾

ترجمه : پس بدان كه هيچ معبودى جز خدا نيست و براى گناه خويش آمرزش جوى و براى مردان و زنان با ايمان [طلب مغفرت كن] و خداست كه فرجام و مآل [هر يك از] شما را مى‏داند (۱۹)

توضیحات : در این آیه نیز به ذنب دو گروه اشاره شده که یکی به شخص پیامبر باز می گردد و دیگری به مردم یا مومنین و مومنات .

و آخرین آیه نیز در سوره فتح ، آیات 1 و 2 می باشد که در آنها می خوانیم :

إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا ﴿۱﴾

لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطًا مُّسْتَقِيمًا ﴿۲﴾

ترجمه : ما تو را پيروزى بخشيديم [چه] پيروزى درخشانى (۱)

تا خداوند از گناه گذشته و آينده تو درگذرد و نعمت‏ خود را بر تو تمام گرداند و تو را به راهى راست هدايت كند (۲)

این سه آیه ، آیاتی بود که مورد دستاویز معاندان و کج اندیشان قرار گرفت و از رهگذر این آیات سعی می کنند عدم رسالت و یا بهتر عدم عصمت نبی مکرم اسلام را نفی کرده و زیر سوال ببرند و یا در اصطلاح آیات را مصادره به مطلوب کنند .

اما پاسخ های حلی :

1 : قرآن چگونه پیامبرش را معرفی می کند؟آیا در مورد شخصیت پیامبر اکرم فقط همین آیات نازل شده؟

معنای واقعی ذنب در آیات فوق چیست؟

در سوره احزاب آیات 45 و 46 در مورد شخص پیامبر این چنین از سوی خداوند نازل شده :

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا ﴿۴۵﴾

وَدَاعِيًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُّنِيرًا ﴿۴۶﴾

ترجمه : اى پيامبر ما تو را [به سِمت] گواه و بشارتگر و هشدار دهنده فرستاديم (۴۵)

و دعوت‏كننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى تابناك (۴۶)

توضیحات : سراجا منیرا در این آیه یک ترکیب صفت و موصوفی است ، سوال ما از اشکال تراشان اینجاست ، سراج به معنای چراغی است که نور دارد ، پس منیر برای چه بعد از سراج آمده که معنی آن روشن است؟برای چه منظوری این صفت آورده شده است؟

ادبای علم عرب می دانند بحثی که برای صفت پیش می آید برای تاکید است و یکی از کاربردهای صفت این است که می خواهیم موصف را تائید و تاکید کنیم .

در چراغ روشن موضوعی که جلب توجه می کند این است که لکه سیاهی یا تاریکی که مانع نور رسانی باشد در آن اصلا وجود ندارد ، اگر پیامبر مرتکب گناه شود این گناه مثل یک لکه سیاهی است که مانع نور رسانی و یا هدایت رساندن پیامبر می گردد، اما قرآن قضیه گناهکار بودن پیامبر را در سوره نجم آیات 1 تا 4 به کلی منتفی می کند و مشت محکمی را با این آیات بر دهان منکران عصمت می کوبد .

در این آیات خداوند فرموده :

وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى ﴿١﴾

مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَى ﴿٢﴾

وَمَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى ﴿٣﴾

إِنْ هُوَ إِلا وَحْیٌ یُوحَى ﴿٤﴾

ترجمه : سوگند به اختر چون فرود مى‏آيد (۱)

 [كه] يار شما [پیامبر] نه گمراه شده و نه در نادانى مانده (۲)

و از سر هوس سخن نمى‏گويد (۳)

 اين سخن بجز وحي اى كه وحى مى‏شود نيست (۴)

ذنب به چه معناست؟

در زبان فارسی ما ذنب را گناه معنا می کنیم اما در حقیقت معنای ذنب به جز چیزی است ما آنرا گناه معنا می کنیم بدین خاطر به کتاب " المفردات القرآن " راغب اصفهانی از علمای برجسته اسلامی که مورد وثوق تمام مفسرین اعم از شیعه و سنی است رجوع می کنیم و معنای ذنب را از ایشان جویا می شویم ، راغب ذنب را اینگونه معنا می کنند :

و الذنب فی الصل الخذ بذنب الشیء ، یقال ذنبته اصبت ذنبه ، و یستعل فی کل فعل یستوخم عقباه اعتبارا بذنب الشیء و لهذا یسمی الذنی تبعه اعتبارا لما یحصل من عاقبته .( المفردات/صفحه 240 )

برای هرکاری که عاقبت وخیم وجود داشته باشد و نتیجه ای سخت را در پی داشته باشد کلمه ذنب استعمال می گردد ، عبارت ذَنب ( ساکن در نون و ب ) معادل کلمه ذَنَب ( ساکن فقط در ب و به معنای دُم ) است ، پس هر کار دنباله داری را ذنب گویند .

* اگر بخواهیم عامیانه تر بگوییم می گوییم : هر گناهی ذنب هست اما هر ذنبی ،گناه نیست .

گناه را از آن باب ذنب گویند که در پی انجامش دنباله ای واقع می گردد و عرب چون گناه را عاقبت دار می داند به آن ذنب اطلاق می کند .

بررسی سوره فتح و پاسخ به اشکال پیرامون آن :

اولا با یک نگاه اجمالی می توان فهمید استدلال کنندگان بر این آیه تا چه حد مغرض و حیله گر اند و قصد برداشت چه چیزی از آن را دارند ، اگر به ابتدای آیه توجه کنیم می بینیم خداوند فرموده :

إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا ﴿۱﴾  

ما تو را پيروزى بخشيديم [چه] پيروزى درخشانى (۱)

جای سوال است که بپرسیم آیا می شود پیامبر گناه کند و خداوند هم به او پیروزی عنایت کند و او را مورد لطف و رحمت قرار دهد؟

شأن نزول این آیه به پیروزی درخشانی که خداوند برای پیغمبر رغم زد باز می گردد ، فتح مکه ، که در نتیجه آن عده ای مسلمان شدند و ایمان آوردن و مسلمان شدن همان عده به تعبیری حاصل دعوت پیامبر بود که دنباله این دعوت جدائی و افتراقی بود که بین خانواده ها بوجود آمد ، پسر از پدر و دختر از مادر جدا شد که در نهایت بعد از گذشت مدتی همگی ایمان آورده و مسلمان شدند و مجدد پیوند برقرار شد .

در اینجا جدایی خانواده ها  و اعضای آن بخاطر اسلام و پیوند آنها بعد از مدتی ذنب پیامبر عنوان می گردد .

و اما آیه 19 سوره محمد :

این آیه بر خلاف آیات قبلی دو نوع ذنب را معرفی می کند که یکی ذنب پیامبر است و دیگری ذنب مومنین و مومنات .

اما ذنب پیامبر که مقدم تر از ذنب مومنین و مومنات آمده چه معنا و مفهومی دارد ؟

شخص پیامبر در وصیت نامه خود به ابوذر غفاری می فرمایند :  مسئله حقوق خداوند متعال به قدرى عظمت دارد، كه اگر تمام مخلوقات و بندگان حضرت حق، حتى ملائكه و انبياء و معصومين(عليهم السلام) ، هر آنچه در قدرت دارند و درك مى كنند، عبادت و شكر پروردگار را انجام دهند ، باز نمى توانند حق خدا را به جاى آورند .

در اینجا نیز عدم توانایی پیامبر و همه موجودات دیگر در ادای عبادات حق را می توان نوعی ذنب دانست .

پیامبر قطعا موجودی زمینی و انسانی شبیه ما بوده ، غذا تناول می نمودند ، ازدواج می کردند و رابطه زناشویی برقرار می کردند ، گاهی در این اوقات توجه پیامبر از خدا قطع می شد و این قطع توجه می تواند بعنوان ذنب پیامبر عنوان گردد ، البته نه ذنبی که عاقبتی وخیم مثل عذاب برای ایشان داشته باشد .

+ نوشته شده توسط گروه فرهنگی مذهبی آشنا در یکشنبه بیستم فروردین 1391 و ساعت 15:54 |

تبدّل ماده به انزژی و بالعکس از زبان قرآن

از دیدگاه فلاسفه موجودات معمولا به سه دسته تقسیم می شوند و به اسامی : واجب الوجود ، ممتنع الوجود و ممکن الوجود مشهور و معروف اند.

واجب الوجود یعنی وجودی که باید باشد چون هستی از او نشأت گرفته و مراد ومنظور هم از این واژه ذات اقدس خداوندی است .

ممتنع الوجود هم یعنی چیزی که نباید وجود داشته باشد ، مثل اینکه جمع نور و ظلمت در یک محل و مکان امکان پذیر نیست .

مکن الوجود هم به تمام مخلوقات هستی اطلاق می گردد ، هر چیزی که جامه هستی پوشیده یا بر او پوشانیده اند و می توانسته که نباشد ولی طبق اراده خداوند موجود شده .

حضرات و بزرگان فلاسفه ممکن الوجود ها را به 2 قسم تقسیم میکردند :

قسم اول : جوهر

قسم دوم : عَرَض

در تعریف جوهر هم می گفتند : ممکن الوجودی که هستی ذاتی او باشد ، قائم به خود باشد و به کسی یا چیزی نیازمند نباشد .

اما عرض را هم اینگونه توجیه می کردند : عرض ممکنی است که هستی او قائم به جوهر است . برای مثال هم می گفتند جسم جوهر است اما رنگ ، بو ، طول اعراض اند .

فرضا یک گل حقیقتی ذاتی دارد که این حقیقت ذاتی پایه و مایه این گل است اما رنگ این گل ، بو ، اندازه که قابل تشخیص و شناسایی اند سوار بر این حقیقت ذاتی گل هستند که نوعی از اعراض به شمار می روند .

مجددا حضرات فلاسفه جوهر را به 5 قسم منقسم می کردند :

1 : عقل

2 : نفس

3 : صورت

4 : ماده یا هیولی

5 : جسم

و در تقسیمات 9 گانه عرض هم اینگونه می گفتند :

1 : کمّ

2 : کیف

3 : وضع

4 : اَین

5 : متی

6 : جِدَه یا مِلک یه له

7 : فعل

8 : انفعال

9 : اضافه

در مجموع یکسری از مقولات جوهری و عَرَضی را " عِشر " می نامند که برای اطلاع و آگاهی بیشتر می توان به کتب فلسفی رایج رجوع کرد .

عده ای خواستند با این دیدگاه ها سراغ قرآن بروند و تلفیقی بین بیانات فلسفی و عبارات قرآنی ایجاد کند ، در طول بررسی ها به دسته از آیاتی برخورد می کردند که فهم آنها برایشان دشوار بود ، لذا در ترجمه آیات دست به دامان یکسری توجیه و تأویلات می شدند ، مثلا به این قسمت از سوره زلزال توجه کنید :

فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ(7) وَ مَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شرًّا يَرَهُ(8)

آقای مهدی الهی قمشه ای متن آیه فوق را به این صورت ترجمه کرده اند :

و هرکس بقدر ذره ای کار نیک کرده آنرا خواهد دید (7) و هرکس بقدر ذره ای کار زشت مرتکب شده ان هم ( بکیفرش ) خواهد رسید .

لازم به ذکر است عبارت ذرّه در زبان عربی دقیقا به معنای اتم است به همین منظور یکی از منابع لغوی که در این زمینه به بررسی و تحقیق پرداخته کتاب لغت" لاروس" می باشد که اصالتا این کتاب فرانسوی است ، لذا پژوهشگران می توانند از این منبع جهت کسب اطلاع بیشتر بهره گیری کنند .

ذرّه بنیادین ماده بنام اتم و واجد شرایط ذرات دیگری و مرکب از الکترون ، نوترون ، پوزیترون و 36 الی 37 ذره بنیادی دیگری که اتم را می سازد .

بعد از برخورد به این آیه که " هرکس به قدر اتمی کار نیک کرده آنرا خواهد دید و هر کس هم به قدر اتمی کار زشت مرتکب شده آنره خواهد دید " دچار ابهامات و سر در گمی شدند چون معتقدند بودند " عمل " جز اعراض است و قائم به دیگری است ! چطور می شود که انسان عمل خود را که عَرَض است می بینند ؟در صورتیکه عَرَض تا زمانی که بر جوهری سوار نشود نادیدنی است ، همین فلاسفه فکر می کردند چطور امکان پذیر است نماز ، روزه ، و یا انفاقی که ما در این دنیا کرده ایم و به پایان رساندیم روزی عین همین اعمال را ببینیم؟

لذا ناچار شدند در ترجمه این آیات چیزهایی را از خود بر آن بیافزایند و بگویند انسان برای هر عملی که انجام می دهد چه خیر و چه شر جزاء و کیفر آن را می بیند!

اما این در حالی است که اولا نیازی به ترجمه فلسفی وار از قرآن نداریم و ثانیا خداوند بهتر می داند که چگونه حرف بزند و کلامش را برساند.

به هر حال این توجیه و تاویلات ناقص می رساند که باید برای فهم صحیح این آیه تحقیق و بررسی نمود .

زمانی این مباحث مطرح بود که وقتی ذغالی را در داخل اتاقی می سوزانیم و یا در اصطلاح شیمیایی کربن را با اکسیژن ترکیب کنیم بعد از سوختن مقداری خاکستر باقی می ماندولی مابقی آن ظاهرا محو می شود .

این بحثی بود که در فیزیک قدیم مطرح می شد ، بعدها فردی بنام " لاوازیه " که اصالت فرانسوی هم داشت و شیمیست نیز بود قانونی را به نام قانون " بقاء ماده و انرژی " مطرح می کند .

اما نکته لازم به یادآوری پیش از بررسی این است که فرق ماده و انرژی در فیزیک قدیم این بود ، می گفتند : سنگ بنای خلقت دو چیز است :

ا : ماده

2 : انرژی

ماده قابل روئیت است اما انرژی این چنین نیست و نمی توان آن را دید ، مثل اینکه آتش را می توان دید اما گرمای آتش را که انرژی آن باشد نه!چون گرما اثر آتش است نه خود آتش...، به همین تجربه معتقد بودند انرژی قابل روئیت نیست ماده است که قابل درک وصف است و همچنین معتقد بودند به کلی ساختمان انرژی و ماده با هم تفوت دارند به همین خاطر بود که می گفتند سنگ بنای خلقت ، ماده و انرژی است و ربطی به هم ندارند !

مشاهدات ، تجربیات و آزمایشات علمی ان وقت نشان می داد که ماده قابل تبدل به انرژی هست امام هیچگاه انرژی قابل تبدیل به ماده نیست!

بطور مثال معتقد بودند بنزینی که در اتومبیل وجود دارد و از جنس ماده هم می باشد بعد از فعل و انفعالاتی تبدیل به انرژی پتانسیل و حرکتی می شود اما بالعکس آن قابل انجام نیست .

قانونی را که لاوازیه مطرح کرد این بود :

مجموع مواد و انرژی ها در هستی ثابت است ، هیچ چیز به خودی خود به وجود نمی آید و هیچ چیز هم به خودی خود از بین نمیرود .

در عبارتی کلی تر منظور لاوازیه این بود که در هستی تبدیل داریم اما نابودی هرگز .

با طرح این قانون یک قدم به سوی نظریه پردازی های جدید برداشته شد ، بعد ها البرت انیشتین این قانون را به فرم دیگری بیان کرد و گفت که البته ما در هستی ماده و انرژی داریم اما بین این دو رابطه بسیار دقیقی وجود دارد و آن رابطه معروف فیزیکی E=MC² بود .

با این فرمول توانستند نحوه تندل ماده به انرژی را استخراج کنند ، جلوترها و بعدترها دنیا به حقیقتی دیگر توجه پیدا می کند و دانشمندان عنوان می کنند که با طرح شدن نظریه کوانتا یا کوانتم دیگر کسی دیگر حق ندارد بگوید هستی در این مجموعه عظیم 2 چیز است ، بلکه بگوئید فقط و فقط 1 چیز است !

نظریه کوانتم می گوید ماده و انرژی هر دو یک حقیقتند منتها ماده انرژی متکاثف است و انرژی هم ماده لطیف ، اگر ماده را از هم بشکافیم تبدیل به انرژی خواهد شد و اگر هم انرژی ها را به هم متصل کنیم ماده تشکیل می شود .

در این دنیا به هر چه نگاه کنیم عبارت است از تبدیل ماده به انرژی اما ظاهرا عکس آنها را نمی توانیم ببینیم که انرژی ها به ماده تبدیل می شوند ، یعنی انرژی های لطیف کثیف شوند و بتوان آنرا دید ، تا که فیزیکدان معروفی به نام " ایزاک آسیمف " (Isaac acimuf) کتابی را با عنوان " شَبَه درون اتم یا نترینو " را تالیف می کند و در این کتاب ضمن سر فصل های متعدد بحثی را با این سوال آغاز می کند : آیا در این دنیا انرژی ها را می توان به ماده تبدیل کرد؟

در طی سلسله مباحثش ثابت می کند که بله ، البته چنین چیزی در دنیای ما امکان پذیر و شدنی است .

او در همین فصل از کتابش بیان داشته است که توانسته اند انرژی های گاما را با صرف هزینه های بسیار فراوان به یک پروتن و پزیترون که هر دو از جنس ماده اند تبدیل کنند .

زمانی که این قضیه روشن شد انسان متفکر با ایمان و اعتقادی دیگر سراغ این کتاب عظیم الهی می رود که یک شخص درس ناخوانده آورده ، کتابی که سراسر حکمت ها و دانش ها در آن نهفته است .

بیاید با قرآن آشتی کنیم .

کلمات کلیدی:اعجاز علمی قرآن کریم-اعجاز قرآن کریم-قرآن کریم و انرژی هسته ای-قرآن کریم و علم شیمی-قرآن کریم و علم فیزیک-قرآن کریم و اتم-قرآن کریم و دانش های امروز

+ نوشته شده توسط گروه فرهنگی مذهبی آشنا در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 و ساعت 12:36 |

از دیگر مطالب که بین اهل حق بسیار رایج است بحث سرسپردگی تام است ، این مسئله در میان اهل حق هم برای پسران و هم برای دختران مطرح است که همگی باید سرسپرده  سید اهل حق باشند و هر چه او می گوید باید به عنوان وحی مُنزل برایشان محسوب شود .

نورعلی الهی در مورد سرسپردگی می گویند :

" منظور از جمله سرسپردن سر دادن به راه حق و جان و هستی خویش تسلیم نمودن است " .

+ نوشته شده توسط گروه فرهنگی مذهبی آشنا در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 9:44 |

آقای نورعلی الهی در حرمت بلند کردن شارب یا سبیل می گویند :

" در جنگ صفین که بین مولا علی و معاویه درگیری بوجود آمده بود ، لشگریان معاویه شب به شب شبیه خون می زدند و چون علی علیه السلام اهل این عمل نبود به یارانش برای اینکه شب هنگام با یک دیگر درگیر نشوند و بجای دشمن خودی ها را نزنند سبیل بگذارند ! "

* این مطلب ایشان فاقد دیل و مدرک است و هیچ چیز مبنی بر اثبات این مدعا وجود ندارد  .

مجددا مطلب دیگری را برای اثبات بلند کردن شارب عنوان می کنند که بیان آن خالی از لطف نیست .

حضرات می گویند : زمانی که علی علیه السلام در حین غسل دادن پیامبر بود ، مقداری از آب غسل در ناحیه ناف پیامبر جمع شده بود و در حالی که امیرالمومنان او را غسل می دادند شارب های ایشان با آب ناف پیامبر تماس می گرفتند .

* باز هم ما در تاریخ و روایات شیعه و اهل بیت اصلا چنین چیزی را نداریم و آقای نورعلی الهی هم هیچ مدرکی برای اثبات حرفشان عنوان نکرده اند .

اهل حق در مذمت کوتاه کردن سبیل شعری را به ترکی سروده اند که ترجمه آن را به فارسی می آوریم :

" کسی که سبیل بچیند و قلیان بکشد با خوکان در یک صف قرار می گیرند کسی که مانند خار است هرگز یار نمی شود ، خامی برو بگرد و گردش کن قلیان مانند خوک و سگ است یاران به آن نزدیک نشوید آنکه شارب بزند و قلیان بکشد کردارش درست نیست " .

+ نوشته شده توسط گروه فرهنگی مذهبی آشنا در چهارشنبه سوم اسفند 1390 و ساعت 11:3 |

از دیگر اموری که بین اهل حق خیلی رواج دارد " نذر " اهل حق است ، آنها نذر کردن را بسیار نیکو می شمارند و از جمله نذرهای رایج بحث " نذر نیاز " است ، شکل این نذر این طور است که معتقدند باید هر هفته یک بسته نبات را برای سید اهل حق برد و معتقد می تواند با توجه به تمکل مالی خود اگر توانست یک گاو ، گوسفند ، بز و یا خروس را به سید اهل حق هدیه کند که فوق العاده مهم و حیاتی است و این حضرات عموما نماز را به صورت استحبابی بجای می آورند و اگر کسی هم نماز نخواند اشکالی ندارد ولی باید هر طور که شده نذر نیاز را بدهند !

آقای نورعلی الهی در مورد روزه در کتاب برهان الحق عنوان کرده که تمام اهل حق 30 روز ماه رمضان را روزه می گیرند ولی واقعا در عمل فقط 3 روز روزه می گیرند و این 3 روز هم در دل زمستان صورت می گیرد که اصطلاحا اهل حق به آن " مَرَّنوی " ( به معنای نماز تازه ) می گویند .

+ نوشته شده توسط گروه فرهنگی مذهبی آشنا در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 و ساعت 22:32 |

از دیگر کارها و اعمال اهل حق بحث " جم خانه " یا " جمع خانه " است ، اعضای اهل حق عمدتا به مسجد نمی روند چون محل اجتماع این حضرات مکانی است بنام جم خانه یا جمع خانه که معتقداند هر کجا سه نفر از اعضای اهل حق حضور داشته باشند طبعا جم خانه منعقد می شود و کمتر از سه نفر هم ناشدنی است .

سلطان صِحاک از بزرگان اهل حق که فراوان خدمات به این فرقه کرده است در زمان خود بحثی را به عنوان تشکیل خاندان را مطرح کرد که به " خاندان سادات اهل حق " معروف شدند ، این خاندان ها در حال حاضر 11 گانه اند که در زمان حیات خود سلطان صِحاک 7 خاندان بودند و  بعدها هم 4 خاندان دیگر هم به آن اضافه کردند .

از این رو  این 11 خاندان از احترام خاصی نزد معتقدان برخوردارند ، به همین جهت هم در جم خانه نیز چنین است و همیشه یک نفر از سادات مقام ریاست را بر عهده دارد که در صورت عدم حضور این سید در جم خانه " خلیفه و خدمتکار  " به عنوان نایب سید اهل حق بر جمع ریاست می کنند .

از جمله آداب ورود به جم خانه این است که نفر اول زمان ورود از سمت راست دو زانو رو به قبله می نشیند و تا انتهای تشریفات هم حق ندارد از این شکل بیرون بیاید ، زمانی هم که داخل جم خانه شدند معتقدان دستانشان را داخل دست هم دیگر می گذاردند ، مشت می کنندو هر کس دست خودش را چند بار می بوسد .

آقای نورعلی الهی در حرمت جم خانه می گوید :

" تاثیری در جم هست و خیلی مزایا دارد از عبادات سایر مذاهب برتر است ، طُرق و مذاهب می روند روی پایه دستورات رسمی و به همان نحوه رسمی هم برگزار می کنند اما جم حقیقت کیفیت است کمیت ندارد جم نشین از اول تا آخر باید توجه کامل داشته باشد ، مقام جم یعنی حق در ان جمع حاضر است " .

+ نوشته شده توسط گروه فرهنگی مذهبی آشنا در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 و ساعت 8:30 |

در کتاب برهان الحق فصل پنجم ، ارکان اهل حق می خوانیم :

یاری چار چی ون باوری وجا          پاکی و راستی نیستی و ردعا

* او می گوید که اهل حق دارای 4 رکن اصلی است که رکن اول پاکی ، دوم راستی ، سوم نیستی و چهارم ردعا که از همه مهمتر رکن نیستی است که تمام فرق صوفیه در آن اجماع نظر دارند و این نیستی به معنای از بین بردن تمام رذایل اخلاقی است که انسان را دجار گناه و نابودی می کند .

او در جلد دوم کتاب آثار الحق صفحه 16 گفتار 36 می آورد :

" اولامر لازم نیست حتما پادشاه باشد ، پیر یا دلیل هم می توانند اولامر باشند " .

* لازم است بگوییم بنابر صریح آیات قرآن و روایات اولامر کسانی می توانند باشند که اولا معصوم باشند و دوما در آئین حقه شیعه اولامر کسانی جز  ائمه سلام الله علیه نیستند و جامه اولامر فقط بر تن 12 نور پاک برازنده است .

البته آنانیکه می گویند اولامر لازم نیست حتما پادشاه باشد یک اعتقاد سنی است و سنی ها می گویند اولامر افراد عادی هم می توانند باشند .

در صفحه 145 کتب آثار الحق جلد دوم آمده :

" عامل اصلی قتل حضرت امام حسین ابن زیاد بود ، یزید مرد عیاش و دائم الخمری بود ، شمر یکی از عُمال ابن زیاد بود ، عُمر مرد عادلی بود و عدالت را خوب اجرا می کرد و برای اسلام زحمت کشید " .

* آیا واقعا این اعتقاد کسی است که عنوان می کند ما لُبِّ لُباب شیعه هستیم ؟

باز هم از دُر افشانی های ایشان در صفحه 341 می خوانیم :

" ما خیال می کنیم کرام الکاتبین وجودی است مثل سایر مامورین مقرب خدا که می آید افعال خیر و شر ما را می نویسد ، ولی نه کرام الکاتبین همان اعمال و رفتار و افکاری است که از خودمان ناشی می شود " .

* این گفتار سبک و سخیف نورعلی الهی خلاف سوره انفطار قرآن کریم است که خداوند در آنجا می گوید ما آنها را مامور کردیم بنویسند .

+ نوشته شده توسط گروه فرهنگی مذهبی آشنا در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 و ساعت 15:8 |

در صفحه 402 از ادعاهای آقای نورعلی الهی می خوانیم :

" ما سعادت داشته ایم در شریعت محمدی نشو و نما نموده ایم و افتخار بالاتر آنکه مذهب شیعه اثنی عشری جعفری داریم زهی سعادت و توفیق برای ماست که در مغز مذهب شریف مسلک اهل حق یعنی نکته آخری حق و حقیقت ظاهر شده است " .

در صفحه 536 جلد اول می خوانیم :

" با اینکه ذات علی و ذات سلطان یکی است و شیدای هر دو هستم اما سلطان را از علی بیشتر دوست دارم " .

* علت این علاقه بیشتر آقای نورعلی الهی را در صفحه مقابل می خوانیم :

" ذات سلطان چون بعد از علی است تکمیل تر از علی است " .

در ادامه مطالب ایشان ، صفحه 600 بدون شرح می خوانیم :

" خدمت کاری داشتم بنام ننه ملک که در بچگی به من خدمت می کرد ، شب تا صبح می آمد برایم قصه می گفت تا خوابم ببرد ، چند موی بلند روی سینه اش روئیده بود ، دانه دانه آنها را می کندم و اجازه نداشت خم به ابرو بیاورد یا اینکه سوار دوشش می شدم و از او می خواستم با چشم یسته مرا از پله ها بالا و پائین ببرد تا یک روز قهر کرد و به منزل برادرش رفت ، درویش آقایار به او می گوید : بدبخت خوشت نمی آید دول دول مولا شده ای " .

اهل حق با دیگر فرق صوفیه در بعضی مطالب اشتراکات زیادی دارند و از جمله این موارد حلول خدا در لباس انسانی است .

آقای الهی در صفحه 601 کتاب آثار الحق آورده :

" بچه بودم ( 9 تا 11 سالگی ) روزی سوار بر اسب از کنار عده ای کولی که در زیر درخت های پائین ده جیحون آباد چادر زده بودند عبور می کردم ناگاه جلوه ذات حق را در یکی از دختر بچه های کولی دیدم " .

* واقعا اگر قرار است خدا در جسم افرادی عادی هم حلول کند پس این افتخار تجلی خدا در 7 نفری که اهل حق معتقدند خدا در آنها حلول کرد از بین می رود و با این حال هر فرد عادی هم قادر است ادعا کند که خدا در او حلول کرده ! و این همه ستایش و تعظیم در مورد سلطان صِحاک ، شاه خوشین و غیره هیچ وجهی پیدا نمی کند " .

در 644 کتاب فوق می خوانیم :

" درباره روش خودم ، به نجف رفتم و از علی پرسیدم ، در خواب به من فرمودند دین تو ابداعی است ولی نیک ابداعی است " .

* اولا ، دین ابداعی یعنی بدعت گذاری که هم پیامبر و هم علی علیه السلام آنان را لعنت کرده اند و ثانیا ، آقای نورعلی الهی مدعی بود که از تمام ادیان جوهر کشی کرده و از هر دینی هر چه برایش مطلوب بوده برداشته و دینی نوع اختراع کرده !

آیا این دین می تواند دین اسلام مورد اعتقاد و اعتماد پیامبر اکرم و حضرت علی علیه السلام باشد که آن را تائید هم کنند ؟

مجدد در 647 از احکام صادره از سوی آقای الهی می خوانیم :

" توصیه من به خانواده ام این است که تعیین جانشین نکنند آن ذره خودش به آن شخص می تابد باید همگی مانند یک عضو باشند ، فرق بین پسر و دختر نگذارند ، ارث به تساوی باشد " .

* باید این سوال را از اهل حقی ها پرسد که آیا آقای نورعلی الهی تا به عمرش به قرآن مراجعه کرده ؟ قرآن که در مورد تقسیم ارث مطالب دیگری را عنوان می کند ! واقعا چگونه می توان با این افکار و منش مدعی اسلام و شیعه شد ؟

باز هم در صفحه 686 از حفاظات آقای نورعلی الهی آمده :

" من در چند دون پیش در نزدیکی ده قزوینه کشته شدم حالا هم هر وقت از آن مکان رد می شوم چندشم می شود " .

+ نوشته شده توسط گروه فرهنگی مذهبی آشنا در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 10:59 |

در صفحه 321 کتاب آثار الحق جلد اول از جمله اعتقادات این بزرگان می خوانیم :

" در گردش دون به دون استثنا زن مرد و مرد زن می شود ولی هیچگاه در بین اولیا هیچگاه چنین تغییراتی نخواهد شد ."

در صفحه بعد این کتاب آمده است :

" این که می گویند حوا از آدم آفریده شده من مخالفم خدا از اول اناس و ذکور را با هم ساخت . "

* با تاسف باید بگوییم آقای نورعلی الهی کمترین توجهی به آیات و روایات نداشته اند .

در صفحه 340 از فورانهای علمی اهل حق در کتاب آثار الحق می خوانیم :

" جن ها سرخ رنگ هستند مثل آتش ، چشمشان عمودی است پاهایش کوتاه و گرد است و چیزی شبیه به سم می باشد نه اینکه سم واقعی باشد ، دیوها خاکستری رنگ و خشن هستند ".

* البته در قرآن و روایات موجوداتی بنام جن و فرشته وجود دارند و به کرات تکرار شده اند ولی چیزی بنام دیو وجود ندارد ، چون دیو یک موجود خیالی اساطیری است که در گذشته اگر کسی دچار توهم عصبی می شد به او می گفتند دیوانه ، یعنی دیو در او ورود پیدا کرده !

در صفحه 362 مجددا از اضهارات آقای الهی می خوانیم :

" من با دو زنه شدن سخت مخالف هستم زیرا هیچ فرقی نیست بین اینکه زنی برود و دو شوهره بشود یا مردی برود و دو زنه بشود " .

در صفحه مقابل آمده :

" زن از لحظه ای که اظهار تمایل به جدایی کرد از آن لحظه دیگر بر مرد حرام است به عقیده من زن همان آنی که به شوهر بگوید من تو را نمی خواهم به او حرام است " .

در صفحه 394 آمده :

" به دوستان توصیه می کنم هیچ وقت نسبت به خلفای ثلاثه مخصوصا ابوبکر و عمر بی احترامی نکنند " .

* از توصیه های فردی که قائل به تحریف قرآن هستند و آیات و روایات را نادیده می گیرند صدور فتوای خلاف شریعت بهتر از این بر نمی آید که بگوید به خلفای ثلاثه بی احترامی نکنید !

آیا وقعا اینان شیعه و دنباله رو طریقت علوی هستند ؟

+ نوشته شده توسط گروه فرهنگی مذهبی آشنا در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 و ساعت 14:12 |

در جلد 1 آثار الحق صفحه 56 آقای نورعلی الهی خدایی را معرفی می کنند که واقعا لیاقت حلول در جسم انسان را دارند :

" فقط از خدا بخواهید که امتحانتان نکند چنان روی آن نقطه حساس می زند که ... ما می گوییم " خدایا بیا جان آن سبیل هایت " ما را به رشته ابطال در نیاور " .

* الحمدالله در این فرقه با خدای سبیل داری آشنا شدیم که قبلا هیچ کس آن را معرفی نکرده بود !

در صفحه 141 کتاب آثار الحق جلد اول می خوانیم :

" تورات و انجیل هم که تحریف و تحذیف شده اند فقط قرآن است که از آن تحذیف شده آنچه مربوط به خانواده علی بود ولی هیچ در آن تحریف نشده " .

 * الحق و النصاف می بینیم که اینانیکه سنگ اسلام به سینه می زنند چه نظر سخیفی در مورد قرآن دارند !

در صفحه 149 کتاب مذکور آقای نورعلی الهی می خوانیم :

" من مخالفم می گویند پیغمبران معصوم اند ، جز خدا که هیچ نقطه ضعفی ندارد مخلوق بدون نقطه ضعف نمی شود 
".

* بابت این اعتقاد از آقای نورعلی الهی و طرفدارانش این سوال را می پرسیم که آیا چنین مطلبی از اعتقادات مسلمین است ؟ و آیا این اعتقاد جزء اعتقادات شیعی است ؟

+ نوشته شده توسط گروه فرهنگی مذهبی آشنا در دوشنبه دوم آبان 1390 و ساعت 16:54 |