علیمحمد باب شیرازی
سال ۲۶۰ که امام حسن عسکری علیه السلام از دنیا رفتند ، از جمله مواقعی که مردم حضرت مهدی علیه السلام را دیدند به هنگامی بود که ایشان می خواستند بر پیکر مقدس پدرشان نماز بگذارند . دستگاه خلافت عباسی برای اینکه شایعه کند امام مقطوع النسل شده و کسی از نسل امام باقی نمانده ، برادر امام حسن علیه السلام که جعفر نام داشت را علَم کرد که بر پیکر امام نماز بخواند ، به هنگام آماده شدن مردم برای نماز گذاردن ناگهان از اندرون سرا یک طفل ۵ ساله ای که به سان قرص قمر بود و زیبایی فوق العاده ای هم داشت بیرون آمد ، جعفر را به کناری زد و به او فرمود : عمو کنار برو ، این حق من است که بر پیکر پدرم نماز بخوانم ، این از جمله مواردی بود که مردم به عینه حضرت مهدی را دیدند .
این خبر به محض منتشر شدن در دستگاه خلافت عباسی دستور رسید که سریعا مهدی ۵ ساله را از بین ببرند اما امام با مقدماتی غائب شدند . مدت ۶۹ سال از سال ۲۶۰ تا ۳۲۹ هجری قمریمردم با به وسیله رابطانی در تماس بودند ، تا آن زمان ۴ رابط وجود داشت که امروزه به نواب اربعه معروفند ، اینان ارتباطشان با امام به این صورت بود که محل زندگی امام را می دانستند هر از چند گاهی به میل خودشان خدمت امام می رسیدند و مشکلات مردم را خدمت امام عرضه می کردند و مطالبی را که امام متقابلا می فرمودند برای مردم منتقل می کردند . عثمان بن سعید ، محمد بن عثمان ، حسین بن روح نوبختی و محمد بن ثمری ۴ نفری بودند که از نایبین خاص امام بودند . زمانی که چند روزی بیشتر نمانده بود نایب چهارم از دنیا برود نامه ای که به آن توقیع می گویند از سوی ولی عصر خطاب به همین نایب چهارم فرمودند که بعد از خودت به کسی وصیت نکن ، مردم منتظر نباشند یک نایب دیگری بعد از تو به عنوان یک نایب خاص بیاید و دیگر این نیابت خاصه مطرح نخواهد بود ، غیبت بزرگ و کبری من آغاز شده و در زمان غیبت کبری کسی نیست که من او را انتخاب کرده باشم به این عنوان که او نایب خاص من باشد و بتواند با من ارتباط داشته باشد و بعد از این هرکس چنین ادعایی راکرده باشد او دروغگوست . لذا بعد از آن امور شیعیان به عهده نواب عام افتاد که عموما مراجع اعظام تقلید باشند ، همین بحث عدم وجود نایب خاصه همانطور مورد قبول مردم بود تا که به یک زمانی می رسیمکه این زمان به قرن 12 هجری قمری بر می گردد ، شخصی به نام شیخ احمد احسایی از متولدین قریه احساء در خلیج فارس بود ، او در سال ۱۱۶۷ متولد شد و درسال ۱۲۴۲ هم از دنیا رفت ، اکنون هم در بقعه قبرستان بقیع دفن است .شیخ احمد فرد با سواد و دانایی بود و مطالب فراوانی در مورد مهدویت می دانست همچنین زمان زندگانی او برخورد کرده بود با جنگ های میان ایران و روس که در مردم بخاطر شکست از روس یکسری سرخوردگی هایی بوجود آمده بود چون او در کربلا منبرهای مهم و مفصلی می رفت جماعت فراوانی گرد او تجمع می کردند ، حالا علاوه بر وسعت اطلاعات او که بسیار زیاد هم بود مطلبی داشت که مردم زیادی را پای منبرهای خود جذب می کرد و آن مطلب هم توجه دادن مردم به حضرت ولی عصر بود که روزی ایشان ظهور خواهند کرد ، قیام می کنند و کفار را از بین می برند و بیان چنین مطلبی برای مردمی که بخاطر مسائل روانی ۲ جنگ ( روس و انگلیس ) که برای آنها پیش آمده بود متاثر و افسرده بودند امید می داد .
او به صورت تلویح و نه تصریح این مطلب را در گوشه کنار عنوان می کرد که لازم است همواره بین مردم و امام یک رابطی باشد و هچنین بحث نیابت خاصه را به گونه ای در منبرهایش عنوان می کرد . روزی شیخ در معیت همراهانش در سال ۱۲۲۱ قمری برای زیارت مشهد به سوی ایران آمد ، مدتی در شهرهای یزد و اصفهان اقامت کرد ، در یزد مجلس درس و بحث دایر کرد و بیشتر تالیفاتش را در آنجا نگاشت . شیخ احمد در قزوین طی ملاقاتی با حاج ملا محمد تقی برغانی معروف به شهید ثالث گفت و گوهایی را رد و بدل کردند که در نهایت ملا محمد تقی به خاطر عقاید شرک آمیز شیخ احمد حکم تکفیرش را صادر کرد و از ان پس شیخ در قزوین و شهرهای دیگر مورد بی احترامی قرار گرفت .
کم کم این بیانات شیخ احمد در میان مریدان او جا افتاد که باید بین امام و مردم رابطی وجود داشته باشد ، بعد از انکه شیخ احمد از دنیامی رود یکی از شاگردان او بنام سید کاظم رشتی که متولد ۱۲۰۵ بود بجای شیخ احمد ابراز وجود می کند ، او صریحا قضیه نیابت خاصه را مطرح می کند و همچنین از مطالعه آثار او می توان فهمید که فردی صاحب غرض بوده و او با استفاده از این آیه قرآنی که خداون فرموده : میان انها و سرزمین هایی که برکت داده بودیم شهر ها و آبادیهای آشکار قرار دادیم و فاصله متناسب نزدیک و مقرر داشتیم شبها و روزها در این آبادیها با امنیت کامل سفر کنید .
او با استناد به این آیه چنین عنوان می کرد که باید نایب خاصه ای میان مردم و امام وجود داشته باشد ، وقتی سال ۱۲۵۹ سید کاظم از دنیا می رود جانشینی برای خود معین نکرد لذا این دسته افراد که کم کم داشتند حساب خود را از شیعیان جدا می کردند و بخاطر شیخ احمد احسایی به آنها شیخیه اطلاق می شد به دسته های مختلفی تجزیه شدند ، عده ای از شیخیه آمدند اطراف تبریز به دنبال حاج شفیع تبریزی ، عده ای به دنبال حاج کریم خان کرمانی در کرمان ، عده ای دنبال ملا محمد ممقانی ، عده ای هم دنبال میرزا حسن گوهر و گروه آخری که بوجود آمدند و دنباله رو ماجرای دیگری شدند که گهواره جنبان اینان علی محمد شیرازی در شیراز بود .
لازم به ذکر است که متذکر شویم در مسلک ساختگی بهائیت ۴ شخصیت حقیقی وجود دارد این شخصیت ها به ترتیب عبارت انداز : ۱ _ علی محمد شیرازی معروف به باب ۲ _ حسینعلی نوری معروف به بهاالله ۴ _ پسر حسینعلی نوری به نام عباس افندی ( افندی بدین خاطر بود که چند سالی را در ترکیه اقامت داشت و یا عباس عبدالبها ) ۵ _ شوقی افندی یا شوقی ربانی که نوه دختری عباس بود و فعلا هم یک شخصیت حقوقی دارند به نام بیت العدل اعظم الهی .
علی محمد آغازگر دایعه بابیت در سال ۱۲۳۵ هجری قمری در شیراز به دنیا آمد ، در سال ۱۲۵۹ در درسهای سید کاظم رشتی در کربلا حاضر می شود ، بعد از فوت سید کاظم رشتی که یک عده مانده بودند معطل که دنبال چه کسی به عنوان رکن رابع بروند .( شیخیه آن زمان معتقد بود که هر چیزی 4 پایه دارد ، مثلا کعبه ۴ پایه دارد ، میز 4 پایه دارد و همچنین امامت هم بر 4 پایه استوار است ۱ _ معرفت خدا ۲ _ معرفت پیامبر ۳ _ معرفت امام ۴ _ معرفت نایب خاصه ) یکی از کسانی که ادعای جانشینی کرد علی محمد بود که بعدها به خاطر ادعای بابیت و درب ارتباط و اتصال با امام غائب به باب معروف شد و در طول بحث علاوه بر ادعای بابیت دعوی دیگر هم داشت که متعرض آنه خواهیم شد .کتب مختلفی را به او نسبت می دهند در کتاب " نظری اجمالی بر دیانت بهائی " فهرست آثار علی محمد باب را بدین شرح اعلام می کند : تفاسیری بر سوره های قرآن ( سوره یوسف ، سوره بقره ، سوره کوثر ، سوره والعصر ) ، کتاب دلائل سبعه و همچنین ۲ کتب بسیار مهم را که به او نسبت می دهند بیان عربی و بیان فارسی است که کتاب بیان فارسی همان کتاب عربی است اما کمی مفصل تر . البته میزان سواد و اطلاعات علی محمد باب از این ۲ کتاب معلوم خواهد شد ، یکی از مهمترین مسائل در اینان و بزرگانشان این است که بخاطر دعاوی زیادشان بالاخره نمی توان متوجه شد که واقعا اینان در مسلک بهائیت چکاره اند ؟ در کتاب " مفاوضات " از عباس عبدالبها صفحه ۲۲۳ و ۱۲۴ نوشته شده است که انبیاء را بر دو قسم تقسیم می کنند ، قسمی نبی بالستقلال اند و مطبوع و قسمی دیگر مستقل و غیر تابع ، اصحاب مستقله صاحب شریعت اند . موسس دور جدید که از ظهور انان عالم خلعت جدید پوشید و تاسیس دین جدید شود و کتاب نازل گردد و بدین واسطه اقتباس فیض از حقیقت اولوهیت گیرند مثل ابراهیم ، موسی ، محمد و حضرت اعلی ( علی محمد باب ) و جمال مبارک ( حسینعلی بهاء ) و اما قسم ثانی که تابع و مروج اند مانند سلیمان ، داوود ، اشعیا ، ارمیا و حزقیال که در واقع اینان شریعت تازه و کتاب تازه ای نیاوردند بلکه تبلیغ همان شریعت قبل را کردند . همانطور که گفته شد دارای دعاوی متفرق و گوناگون شدند و از ادعای بابیت امام زمانی سر از پیامبری و نبوت در آوردند .
در دین مبین اسلام حداقل ۲ نشانه برای شناخت پیامبر لازم است : ۱- امی بودن ودرس ناخواندگی ( چون اگر پیامبر نزد کسی درس خوانده باشد مردم در پیامبری و علم او شک می کنند) ۲ – عصمت در انبیاء ( یعنی گناه و خطا ندارند ) .
کتاب بیان عربی صفحه ۲۵ آمده است : قُل اَن یا مُحَمّد مٌعلّمی فَلا تَضرٍبنی قَبلَ اَن یَعضا علی خمسَ سَنه ولو به تَرفعَین فأن قَلبی رَقیقٌ رَقیق و بَعدَ ذالکَ ادّبنی و لا تُخرجنی اَن حَدِ وقری و اذا اربتَ تَتَجاوزَ علی خَمس فَلا تَضرَب علی الَحم علیَ و اَن تَخُذ بَینَهُم سَطره فأن تأدّیت یحرّم علی زوجَک تسعه العَشَره یَوما .
ترجمه : ای محمد معلم ، من را نزن قبل از اینکه ۵ ساله بشوم من را نزن حتی به چشم بر هم زدنی نمی خواهد مرا بزنی که من از حد تعادل و وقار خارج بشو کم من را بزن و اگر خواستی بزنی از ۵ ضربه تجاوز نکن روی گوشت من هم نمی خواهد بزنی مگر اینکه بین آلت ضرب و بدن من شیئی قرار بدهی که این بدن لطیف را اذیت نکند ، حالا اگر ان دستور من را اطاعت نکردی و از ۵ ضربه هم تجاوز کردی زن تو به مدت ۱۹ روز بر تو حرام می شود .
علی محمد در کودکی و خردگی پدرش را از دست می دهد و تحت سرپرستی دایی خود قرار می گیرد که بین بابیان و بهائیان به سید علی خال معروف است . کتاب " تاریخ نبیل زرندی " از مبلغین بزرگ بهائیت در صفحه ۶۳ کتابش آورده : خال حضرت باب ایشان را برای درس خواندن نزد شیخ عابد بردند هر چند حضرت باب به درس خواندن میل نداشتند ولی برای آنکه به میا خال بزرگوار رفتار کنند به مکتب شیخ عابد تشریف بردند ، شیخ عابد مرد پرهیزگار محترمی بود و از شاگردان شیخ احمد و سید کاظم رشتی به شمار می رفت .
باز هم در کتاب " اسرار آلاثار خصوصی " جلد اول از فاضل مازندرانی صفحه ۱۹۱ این طور می خوانیم : چون تلمذ سید باب به صغر سن در مکتب شیراز نزد معلمی کامل به وضع و مقدار درخور ان ایام مسلم در تاریخ و حضور چندی در محضر درس حاج سید کاظم رشتی به کربلا در ایام شباب که مصرح در کلمات خودشان است حضور پیدا می کرده !
این نشانه پیامبر که باید فردی امی و درس ناخوانده باش چگونه قابل تجمیع است ؟
در ادامه چنین آمده است : " مرادشان از امیّت این است که تحصیلات علمیه به ترتیب و تدرج از مقدمات به درجات عالیه به نوعی که معمول و متدوال ایام بود مانند شیخ احسائی و سید کاظم رشتی و علماء و اصحابشان غیر از علماء ننموده است " !!
آیا واقع با چنین سمبل کاری هایی می توان با سوادی و درس خواندگی باب را کتمان کرد ؟
زمانی که علی محمد باب در شیراز زندگی می کرده اعمال عجیب و غریبی انجام می داده ، مانند تسخیر آفتاب ، او در دمای ۵۰ درجه آفتاب بوشهر که می گویند آب در کوزه به جوش می امده روی پشت بام می نشسته و ساعاتی را خیره به آفتاب نگاه می کرده و اذکار و اوراد می خوانده !!!
بعد از فوت سید کاظم رشتی دست های پشت پرده ای علی محمد باب را عَلم می کند که ابتدای آن روسیه تزاری بود و بعد از آن سر و کله استعمار پیر انگلستان در این میان پیدا شد و در آخر هم به دستان امریکا و اسرائیل می افتد . علی محمد باب بعد از فوت سید کاظم رشتی به بعضی از خصیصین افراد شیخی شروع به زمزمه کردن مطالبی می کند و مسائله بابیت امام زمان را ابتدا با فردی بنام " ملا حسین بشریه ای " مطرح می کند ، علی محمد در ملاقاتی با ملاحسین بشریه ای که قبلا هر دو سر کلاس درس سید کاظم رشتی هم را می شناختند تفسیری را که بر سوره یوسف نوشته بود به او عرضه می کند و او هم می پذیرد که علی محمد واقعا صاحب مقاماتی است . در کتاب " رحیق مختوم یا شراب سر به مهر " نوشته عبدالحمید اشراق خاوری در جلد اول صفحه ۲۲ این چنین نوشته که علی محمد باب خود را به ملاحسین چنین معرفی می کند : الله قَد قَدَره یَخرُجَ ذالِک الکتاب فی التَفسیر احسَنَ القِصص مِن عِند محمد بن حسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب عَبده لَیَکونَ حُجَت الله من عِند ذِکر الیَ العالَمین .
ترجمه : خداوند تقدیر فرمود که این کتابی را که به تو می دهم در تفسیر احسن القصص این را از نزد محمد فرزند حسن فرزند علی فرزند محمد فرزند علی فرزند موسی فرزند جعفر فرزند محمد فرزند علی فرزند حسین فرزند علی فرزند علی بن ابی طالب است .( این یعنی همان امام زمان غائبی است که ما به او و آمدنش معتقدیم ) .
لذا علی محمد بیش از اعلام بایبت و ادعای ارتباط با امام زمان ادعای دیگری نداشته و فقط بر مذاق شیخیه ان زمان که معتقد بودند باید همواره رابطی بین امام زمان غائب و مردم باشد را مطرح می کرده .لازم است که عنوان کنیم بخاطر این ادعای علی محمد فتنه های زیادی بین بایبان و دولت وقت که قاجارها بودند در گرفت . یکی از مریدان و ایمان آورندگان به باب که نامش ملا عبدالخالق یزدی بود ، فرزندی داشت که همین فرزندش در فتنه ها کشته می شود . در پی کشته شدن پسر ملا عبدالخالق علی محمد نامه ای به عنوان تسلت برای او می نویسد که که مضمونش بدین شرح است : من ( علی محمد باب ) همان مهدی قیام کننده ای هستم و مسلمانها باید منتظرش باشند .
ملا عبدالخالق به محض قرات این نامه و ادعای کذب علی محمد از ایمان به باب توبه می کند و عرضه می دارد که پسرش نا بحق کشته شد .
دعوی دیگر علی محمد باب با اوردن ۲ کتاب به اصطلاح شریعتی بنام " بیان فارسی و بیان عربی " ادعای نبوت و پیغمبری می کند .
کتاب " بیان عربی در لوح هیکل الدین " صفحه ۵ علی محمد می آورد : اَنَّ عَلی قَبلَ نَبیل ذاتُ الله و کِینونیتُ . نبیل به حساب حروف ابجد می شود محمد ، علی قبل نبیل هم یعنی علی قبل محمد و باز هم یعنی من علی محمد ذات خدا و هستی خدا هستم !!!
همین طور که دیدیم دعوی علی محمد ابتدا بابیت و درب رابطه با امام زمان بود که سپس کم کم ادعای نبوت و پیغمبری و در آخر هم ادعای خدایی کرد ، بالاخره این مدعاها و قیام های بابیان دولت وقت را به فکر ساکت کردن اینان می کند ، به دستور ناصرالدین میرزای ولیعهد علی محمد مدتی در ماکو زندانی می شود و بعد از مدتی به دستور ناصرالدین میرزا مجلسی با حضور علمای تبریز آراسته می شود و علی محمد را حاضر می کنند تا با علمای تبریز به مذاکره و مناظره بنشیند ، داستان این مناظره را می توان در کتاب " کشف الغطا " از بزرگترین مبلغ بهائی میرزا ابولفضل گلپایگانی که به دست بهاالله لغب ابوالفضائل گرفت می توان مشاهده کرد .
در این مناظره علمای تبریز در مورد ادعاهای گوناگون علی محمد سوالاتی را کردند ، مثلا مهدی موعود در هنگام ظهور باید عصای موسی بیاورد ، معجزات حضرت عیسی را داشته باشد ، آثار پیامبران دیگر مانند قالیچه سلیمان بیاورد تو چه آورده ای ؟
باب در جواب می گوید من قادر به آوردن اینها نبودم !!
در آخر این جلسه علما چوب مفصلی را به پای او می زنند و او هم شروع به توبه کردن از تمام مدعایتش می کند .( متن این توبه نامه در کتاب کشف الغطاء صفحات ۲۰۱ تا ۲۰۵ به صورت خلاصه وجود دارد و اصل این نامه نیز در مجلس شورای اسلامی در بهارستان تهران نگهداری می شود ) .
در ادامه علی محمد در حضور همگان به ناصرالدین شاه می گوید :
" من شهادت می طلبم از خدا و هر آن کس که از طرف خدا آمده شاهد می گیرم که این بنده ضعف را قصدی نیست که خلاف رضای خداوند عالم و اهل ولایت او باشد اگر که کلماتی خلاف رضای او بوده از قلم جاری شده از عصیان نبوده و در حال مستغفر و تائبم حضرت او را، این بنده را مطلق علمی نیست که منوط به ادعایی باشد . استغفرالله و اتوب الیه هر مطلبی به من نسبت داده شود این مطلب متعلق من نیست من مدعی هیچ یک از این مقامات نیستم ، و بعضی مناجات و کلمات که از لسان جاری شده دلیل بر هیچ امری نیست و مدعی نیابت خاصه حضرت حجت را محض ادعا مبطل است و این بنده را چنین ادعایی نبوده و ادعای دگر "
بعد از پایان مجلس حکم ارتداد او از طرف علما صادر می شود و علت عدم مجازات او را خبط دِماغ ( نقصان عقل ) عنوان می کننند .
لازم به ذکر است از مهمترین افرادی که در این میان بر علی محمد پر و بال می دهد کسی است بنام منوچهر خان معتمد الدوله گرجی که در کتاب نبیل زرندی شرح او بسیار آمده .
" منوچهر خان معتمدالدوله گرجی " ، والی اصفهان که گرجی الاصل بوده و مسلمان هم نبوده با دیدن علی محمد مدعی مسلمانی می شود و چون صاحب قدرت هم بوده به علی محمد می گوید که حاضر است محمد علی شاه را مرید او کند و خواهر شاه را برای او به زنی بگیرد !!
تصویر زیر صفحه ای از کتاب کشف الغطاء از بزرگترین و مشهورترین مبلغین بهائی ( میرزا ابوالفضل گلپایگانی ) می باشد که عین توبه علی محمد شیرازی را در آن آورده است .
