در مطالبه گذشته در مورد علی محمد باب شیرازی به صورت اختصار و فشرده بحث هایی را مطرح کردیم و در این قسمت قصد داریم درباره ی زندگی حسینعلی نوری ملقب به بهاء الله مطالبی را حضورتان عرض کنیم ، همچنین مقداری در مورد عباس افندی یا عباس عبدالبهاء و مقداری هم در مورد شوقی عرض خواهد شد .
در این حزب بهائّیت چهار مهره که از نظر مقام در درجات بالا قرار دارند و اساساً بهائیت برروی کاکل این چهار مهره می گردد که اولین آن ها علی محمد باب بود ، دومین مهره و مهمترین مهره در این مجموعه کسی است که در این قسمت از مطالب مورد انتقاد خواهد بود ، به نام حسینعلی نوری که بعد ها ملقب به بهاء الله گردید .
حسینعلی نوری از پسران خانواده ای است که پدرشان " میرزا عباس نوری " از اهالی نور مازندران بود او یکی از مستوفیان اهل کرمان بوده و به خوش خطی نیز معروف بوده که بزرگان استان کرمان از او مشق خط و درس خط می گرفتند .
تولد میرزا حسینعلی به سال ۱۲۳۳ هجری قمری واقع می شود ، یعنی دو سال از محمد علی باب بزرگتر بود . زیرا تولد باب ۱۲۳۵ بود که یکی از شعرای بهایی تولد او را در یک رباعی چنین بیان می کند :
در اول غــــربـــال زســــال فـرقـــــان
دوم ســـــــحر محـــــرم انـدر تــهران
از غیب قدم به ملک امکان بگذاشت
شاهـی که بود خالق من فلامــــکان
در دوم محرم ۱۲۳۳ در تهران آن خدایی که آفریننده همه چیز است در قالب حسینعلی بهاء در این دنیا قدم گذاشت و در خانه ای که او در آنجا پا نهاده است دو برادر هم حدّاقل با توجه به تحقیقات ما وجود دارند و ممکن است تعدادشان متغییر باشد امّا تاریخ متذکر این موضوع نشده . یک برادر بنام یحیی و برادر دیگری بنام موسی ، که به یحیی بعد ها لقب " صبح ازل " داده شد و موسی کاره ای نشد و سمتی بدست نیاورد ، البته او هم از طرف شخص حسینعلی به دلیل راحتی لقب بخشی در این حزب به وی لقب " کلیم الله " داده شده . یک خواهری هم بنام " عزیّه " خانم داشتند که ایشان بعدها از دشمنان سر سخت حسینعلی بهاء شد و دلیل این موضوع در آینده برای شما روشن خواهد شد .
عزیه خانم معتقد به حسینعلی بهاء نشد و تا آخر عمرش به بهاء ایمان نیاورد و همانگونه بابی ماند ، ایشان کتاب بسیار جالبی به بنام " تنبیه النائمین " یا بیدار کرد به خواب رفته ها دارند که به زبان فارسی تألیف گردیده ، که در این کتاب تمامی سوابق میرزا حسینعلی نوری را رو کرده و برخی ادعاهای کذب او را نیز فاش کرده . حال این اختلاف چرا پیش آمد در طول مطالب مطرح خواهند شد ، البته بین حسینعلی و یحیی ازل هم اختلاف بسیار عمیقی ایجاد شد که بعداً عرض خواهد شد .
همانطور که در بحث علی محمد باب اشاره شد ، مریدان آنها مقامات زیادی را برای آنها قائلند که از جمله آنها مقام پیامبری بود .
قبلا بیان کردیم که اصولا پیغمبران باید امّی باشند و پیغمبران نمی توانند درس خوانده باشند ، لذا خداوند در قرآن می فرماید :
مَا کُنتَ تَتلُوا مِن قَبلِهِ ی مِن کِتَبٍ وَ لاَ تَخُطُّهُ و بِیَمِینِکَ إِذًا لاَّ رتَابَ المُبطِلُونَ ( سوره العنکبوت آیه ۴۸ )
ترجمه : پیغمبر تو قبل از پیغمبریت توانایی خواندن نداشتی و چیزی نمی نوشتی و علم درسی نداشتی اگر این گونه بود که یک عالم می توانست پیغمبر باشد ، و کسانی که به راه باطل می رفتند در پیغمبری شک می کردند .
این موضوع دلیل و جهت این قضیه را به روشنی بیان می کند که اگر قرار است کسی را به عنوان پیامبر قالب بزده شود اصولا باید واجد چنین امتیازی باشند .
در کتاب " کواکبُ الدُرّیه فی مَعاصِرِالبهائّیه " در ۲ جلد که نویسنده این اثر آقای " آیتی " است که از طرف بهاییان به وی لقب " آواره " داده شد ، از جمله بزرگان بهایی بود که آخر عمر خدا ایشان را متوجه فرمود و از این حزب برگشت . البته این اثر در زمان بهایی بودنش نوشته شد که در صفحه 256 در مورد تحصیلات حسینعلی بهاء گفته شده :
" یک دورۀ تاریخ از مولود حضرت بهاء الله تا صعود بر وجه اجمال در سال ۱۲۳۳ هجری قمری روز دوّم محرم الحرام حضرت بهاء الله در تهران متولد شد و در سن سَباوَت ( در دوران طفولیت ) چون به خواندن و نوشتن وارد شد ، بر اهمیّت خود بیفزود و در انظار جلوه ای غریب نمود " .
در صفحه ۲۵۴ همین کتاب می نویسد :
" میرزا عباس تاکری به علت زیبایی دست خط درس خط می گفته و بسیاری از افراد از او درس خط می گرفتند نه تنها مرحوم قائم مقام بلکه کلیه وزرای اعزام در خط و کلام از او سر مشق می گرفتند " .
* بسیار خوب ! فردی که خوش خط است و خیلی از افراد از وی مشق خط می گرفتند و حتی قائم مقام ، چطور می توان قبول کرد چنین فردی به فرزند خود مشق خط ندهد ! البته آیتی ادعا می کند که در سن کودکی به نوشتن وارد شد .
در کتاب دیگر به نام " تذکره الوفا " که از آنِ عباس عَبدالبهاء فرزند میرزا حسینعلی است ، در صفحه ۱۳۸ این کتاب ، او از قول میرزا موسی خطاب به یحیی ازل نقل می شود که در نصیحت به برادرش می پردازد که از مخالفت با حسینعلی دست بَردارد . منتها نصیحت ایشان در قالب این الفاظ است :
" گفت ای برادر اگر دگران پی به حقایق نبرند امر در پیش من و تو مشتبه نیست ، الطاف جمال مبارک را فراموش نمودی که من و تو هر دو را تربیت می نمودند چون برادر بزرگتر بوده چقدر مواظب درس و مشق تو بودند . شب و روز املاء و انشاء تعلیم می دادند و هر دم به خطوط متعدّد تشویق می فرمودند حتی به اَنامِل مبارکه تعلیم مشق می دادند " .
* تمام این مطالب دال بر این موضوع است که ایشان درس خواند بوده ، کسی که درس نخوانده چطور به دو برادر کوچکتر خود املاء و انشاء می گفته ؟
کتاب " اسرارآلا ثار الخصوصی " در مورد حسینعلی بهاء صفحه ۱۹۳ این مطالب بیان شده :
" و نسبت به شخص بهاء الله نیز تقریباً همین نحو است و خطوط ایشان و اخوانشان گواهی می دهد که زیبایی خط والد تقریباً به آنان نیز رسیده " .
یعنی همانطور که در مورد باب گفته ایم او درس خوانده بوده در مورد حسینعلی بهاء نیز به همین گونه تشریح می شود ، لذا این قضیه که ایشان درس خوانده بوده و مکتب رفته و به وی تعلیم داده شده ، از نظر بهائیّت قابل انکار نیست .
نکته ای که حتماً باید متذکر شد تا به دنباله بحث پرداخته شود مباحث جانبی است که با این مبحث نیز مرتبط خواهد شد ، « زمانی که باب را به دلیل دعاوی پوچی که از زبانش جاری شده بود به زندان انداختند یک سری داستان هایی در این مملکت واقع شد که بسیار عجیبی بود ، یکی از این داستان ها که به نام " اجتماع بَدَشت " معروف شد (منطقه ای نزدیک شاهرود ) ، اجتماعی از بابیان آن زمان بوجود آمد ، بابیان معروفی که هیچگاه از یاد تاریخ نمی روند که ادّعای علی محمد باب را دایر بر این که باید بین امام غایب و بین مردم همواره واسطه ای باشد پذیرفته بودند خواستار آزادی او از زندان شدند ، نفرات بر پا کننده این اجتماع سه نفر بودند :
۱- حسینعلی بهاء ، که در واقع گهواره جنبان و ترتیب دهنده کارها و تنظیم کننده امور ایشان بوده .
۲- محمد علی قدوس اهل بار فروش ( نام سابق بابل ) انسانی بسیار خوش اندام و خوش چهره و خوش قیافه .
۳- خانمی به نام " طاهره " یا طاهره قره العین دختر ملاّ محمد صالح قزوینی برادر ملاّ محمد تقی قزوینی از مجتهدین نام شیعه که توسط بهائی ها کشته و به نام " شهید ثالث " در میان شیعیان معروف شد .
لذا طاهره برادرزاده این مجتهد بزرگوار که رفتار عجیب غریب داشته زنی فوق العاده تنّاز و فوق العاده زیبا بوده که از حدود اسلامی نیز رنج می برده و با مردان نامحرم هم در ارتباط بوده از طرف پدر و شوهرش در حانه حبس می شود .
این سه عضو در ماجرای بَدَشت نقش فراوانی داشته اند و تعجب نکنید که لقب بهاءلله که به میرزا حسینعلی نوری داده شد از طرف همین خانم بود . در این مجلس اعلام می کنند که دوره اسلام به اتمام رسیده و دوره جدیدی آغاز شده و پیغمبر تازه ای آمده امّا این پیغمبر تازه هنوز احکام نیاورده ، پس حالا که اسلام نقض شده و از بین رفته باید به فکر آئین نو بود .
در این ماجرایی که طاهره به راه انداخته بود بابیان زیادی منتظر بودند که ببینند بالاخره برای باب چه تصمیمی گرفته می شود ، ناگهان او بدون سطر و حجاب با روی باز و موی افشان در کنار قدوس می نشیند زیرا هر دو از نظر زیبایی بی نظیر بودند ! عده زیادی با دیدن این منظره مجلس را ترک کردند و برای همیشه به بابیت بدرود گفتند زیرا به اقوال خودشان به دنبال نجات نایب امام عصر آمده اند چه می شود که یک دفعه زنی بی حجاب کنار مردی نامحرم می نشیند ؟
طاهره در حین ترک مجلس عده ای طاهره شروع به خواندن آیه 8 سوره مدثر می کند :
فَإِذا نُقِرَ فِی النّاقُورِ ، کجا می روید که قیامت برپا شده !
به دستورناصرالدین میرزا ولیعهد باب را عدام و جسد او را به جلوی سگها می اندازد ، منتها بابیان ادعا می کنند که " ایشان بعد از اینکه شربت شهادت را نوشید شبانه عدّه ای به صورت ناشناس پیکرش را در حیفا که در اسرائیل است دفن می کنند " و البته این مطلب دروغی بیش نیست .
بابیان بعد از اینکه نتوانستند باب را نجات دهند تصمیم می گیرند که عامل قتل یا به قول خودشان عامل شهادت باب را بکشند که البته آن فرد کسی نبود بجز ناصرالدین میرزا ولیعهد . لذا برنامه ترور او را طرح ریزی و اجرا می کنند ، امّا وی از این قضیه جان سالم به در می برد و دستور می دهد تمامی بابی ها را گرفته و زندانی کنند . سر دسته بابی های آن زمان حسینعلی بهاء بود که ناصر الدین شاه دستور به دستگیری او می دهد امّا اتفاق عجیبی رخ می دهد به یکباره ناصرالدین شاه متوجه می شود که وی از سفارت روسیه سر در آورده و به آنجا پناهنده شده .
در کتاب " قرن بدیع " جلد دوم نویسنده شوقی افندی که بلا تشبیه ، بلا تشبیه امام دوم بهائیّت بعد از عباس افندی است ، در صفحات ۳۳ و ۳۴ بیان می کند :
" آدم های حاج علی خان حاجبُ الدوله چون از ورود آن حضرت با خبر شدند موضوع را به مُشاره علیه اطلاع دادند و او مراتب را شخصاً به عرض شاه رساند ، شاه از استماع این خبر غرق در دریای تعجب و حیرت شد و معتمدین مخصوص به سفارت فرستاد تا آن وجود مقدس را که به دخالت در این حادثه متهم داشته بودند تحویل گرفته نزد شاه بیاورند . سفیر روس از تسلیم حضرت بهاالله امتناع ورزید واز هیکل مبارک تقاضا نمود که به خانه صدر اعظم تشریف ببرد ، ضمنا از مُشاره علیه به طور صریح و رسمی خواستار گردید امانتی را که دولت روس به وی می سپارد در حفظ و حراست او بکوشد " .
اما شاه به حرف آنان گوش نداد و مدتی او را زندانی کرد ، بالاخره ناچار می شود در برابر فشار ترتیب دهنده قضیه سوء قصد به خود را آزاد کند که این موضوع در صفحه ۸۳ کتب فوق اینگونه آمده :
" سفیر روسیه که به جمیع وسائل در آزادی حضرت بهاءالله بکوشید و در اثبات بی گناهی آن مظلوم آفاق سعی مشکور مبذول داشت " .
بالاخره دولت ایران به خاطر فساد این افراد آن ها را به بغداد تبعید می کند دولت عثمانی که آن روزها حاکم بر بغداد بود بخاطر مفاسد زیادی که انجام دادند آنها را از بغداد به استانبول تبعید می کند و مدت چهار ماه در استانبول می مانند .
چون بابیان آن زمان معتقد بودند علی محمد ، یحیی را بعد از خود به عنوان جانشین معرفی کرده حسینعلی بهاء تمام کارها را در بغداد با نام برادرش ( یحیی ) مرتب می کرده و همیشه عنوان می کرد که یحیی دستور دهنده است و من مجری ، تا اینکه یحیی هم مخفیانه خود را به بغداد و استانبول رساند و رشته امور را به دست گرفت .
تا رسیدن به بغداد قضیه همین طور دنبال می شد امّا کم کم بین دو برادر اختلاف بسیار بارزی پدیدار می شود و اختلاف به جایی می رسد که یحیی ازل به قول عمّه خانم در رساله تنبیه نائمین حسینعلی را احضار می کند و به وی پرخاش می کند .
بعد از احضار حسینعلی و اخطار ، او به حالت قهر آن جا را ترک کرد و به کوه های سلیمانیه بغداد رفت و در مدت 2 الی 3 سال در آنجا بین دراویش نقش بندیه می ماند و با آنها رفت و آمد فراوان بر قرار می کند .
در کتاب قرن بدیع جلد دوم به این مطلب تصریح می ورزد " مدتی که در کوه های سلیمانیه بوده به نام درویش محمد نام معروف می شود که( البته به دروغ می گویند ) ، برخی اوقات دراویش به خدمتش می رسیدند و از دشواری های کتاب ( الفتوحات المکّیه ابن العربی ) که مطالب آن را متوجه آن نمی شدند از او سوال می کردند . " بالاخره یحیی ازل در پی ایشان قاصدی را می فرستد زیرا بدون حسینعلی کُمیت خود را لنگ می دید و دنیایش نمی گذشت .
حسینعلی نتیجه و ماحصل سفرهایش به کوه های سلیمانیه چند کتاب می شود : کتبی چون " چهار وادیع " ، " کتاب هفت وادیع " ، " کتاب کلمات مکتونه " که همگی این آثار بر مذاق صوفیه به رشته تحریر درآمده اند و البته کتاب دیگری به نام " ایقان " را به رشته تحریر در آورد که همگی در اثبات ادعای علی محمد باب بود .
بعدها کتابی نوشته شد بنام " بدیع " که در آن ۱۲ تعلیم اساسی بهائیت نگاشته شد که بهائیان مدعی اند این مطالب متعلق به حسینعلی است ولی این تعالیم مانند سایر مطالب دروغ است ، این کتاب و تعالیم را عباس زمانی که در کشورهای اروپایی بوده از دانشمندان شنیده و بنام پدرش جا زده .
یکی از این تعالیم مسئله ادب داشتن و با همه کس مؤدب بودن است ، انصافا حسینعلی بهاء در این میان واقعاً شخصیت بارزی در ادب است که شخصاً در کتاب بدیع به برادر تنی خود که یحیی ازل است بر سر قضیه دنیا و ریاست های دنیوی هرچه دل تنگش خواسته گفته ، که الاغ دوپا کمترینش است ، حتی این افراد بسیار مؤدب شایع کردند که یحیی ازل در حرم علی محمد باب ( همسر باب )دخالت کرده و به وی تجاوز کرده !
بالاخره آنها را از استانبول به ادرنه در خاک اسرائیل تبعید می کنند و مدت ۴سال در آنجا می مانند و در این محل اختلافات و درگیری ها علنی می شود و کاملاً دو صف جدا می شوند که حسینعلی بهاء ادّعا می کند که موعودی که باب گفته بود خواهد آمد من هستم ، چون باب در آثار خود گفته بود کسی به عنوان ناجی ظاهر خواهد شد که نامش مَن یُظَهِرُ الله ( کسی که خداوند ظاهرش خواهد کرد ) است .
البته مراد باب از مَن یُظهِرَالله با توجه به جمیع مطالب که از باب سراغ داریم حضرت مهدی موعود ( عج ) است منتها حسینعلی اظهار کرد که موعود من هستم ، چنانچه بیان می شود او پیغمبر دیگری بوده و من نیز پیغمبر دیگر هستم بلکه بالاتر .
اختلاف این ۲ برادر به جایی می رسد که بالاخره دولت عثمانی این افراد را تبعید و از هم جدا می کند . یحیی ازل و پیروانش را که پس از این داستان بابی شده بودند به سمت قبرس تبعید و حسینعلی بهاء را با اتباء مبارکش به عکا که در خاک اسرائیل است منتقل می کنند ، منتها همراه کاروان حسینعلی که از این به بعد به نام بهائیان نامیده شدند ، 5 نفراز بابیان را فرستادند که مراقب اعمال این افراد باشند اما زمانی که این به عکا می رسند 5 بابی جاسوس را می کشند و شراب مرگ را به آنان می نوشانند لذا دولت به دلیل این اعمال حسینعلی و عباس فرزند حسینعلی را هر دو را مدتی زندانی می کند .
همانطور که عنایات روسیه تزاری باعث شد که حسینعلی در تهران از چنگال مرگ و انتقام فرار کند در این جا هم عنایت دولت فخیمه دیگری به نام دولت انگلیس ، استعمارگر پیر باعث می شود که حسینعلی و فرزندش از زندان رها شوند ، در سال های بعد عباس این مطلب را به زیبایی هرچه تمام مد نظر دارد .
در کتاب مکاتیب « به معنی نامه ها و نوشته ها » که به صورت سه جلد شامل نامه هایی است که شخص عباس عبدالبهاء نگاشته است داستان نجات بخشی انگلیس را در صفحه 347 جلد سوم بیان می کند .
آن زمانی که دولت عثمانی در نهایت قدرت بود این بزرگواران تعریف و تمجید بسیار از آنها می کردند به طور مثال در صفحه ۳۱۲ کتاب مکاتیب جلد دوم عنوان می کند که :
الهی الهی اَسئَلُکَ به تائیداتُکَ الغیبیه و توفیقاتِکَ صَمَدانیَه و فیوضاتُکَ رَحمانیَه اَن تُاَیُدَ دولت علیه العثمانیَّه و الخلافة المُحَّمَدیَّه التَمکُنِ فی الارض و الاسِتِقرار العَرش وَ اَن تَسونَ اِقلیمِ ها عَنِ الآفات .
البته بعد از اینکه دولت عثمانی رو به ضعف می رود خلاصه با عوض شدن حرف های حضرات رو به رو می شویم ، لذا چون این بار دولت انگلیس به کمک اینان شتافته که عباس در مدحشان اینگونه دعا می کند :
" خدایا سرا پرده های عدالت را در این سرزمین در شرق و غرب زمین زده شده " و در ادامه تائیدات خداوند را برای جرج پنجم امپراطور انگلستان آرزو می کند " .
بالاخره حسینعلی بهاء سال ۱۳۰۹ به مرض اسهال از دنیا می رود و به قولی بهائیت را یتیم می کند ، او در کتاب " ادعیّه حضرت محبوب " خداوند را به این شکل ستایش می کند :
خدایا تو را به ریش هایت قسم می دهم که در عرش حرکت می کند و روی صفحه های عرش در حال پایین آمدن است .
در کتاب دیگری به نام " لوح احدی " که وصیت نام شخص حسینعلی بهاء است آمده :
" ما انتخاب کردیم و برگزیدیم اکبر را بعد از اعظم " حال این سوال پیش می آید که اکبر و اعظم چه کسانی هستند ؟
حسینعلی بهاء دو پسر بنام های عباس و محمد علی داشت که وصیت کرده بود " بعد از من اوّل عباس « قُص اعظم » قُص به معنی شاخه ، که لقب عباس است و « قُص اکبر » که لقب محمد علی است به عنوان جانشینان وی بعد از مرگ او حاکم باشند .
این دو برادر به زیبایی این دوره ها را از عمو و پدر فرا گرفته بودند ، همانطور که دو برادر قبلی یعنی یحیی و حسینعلی به جان هم افتادند و هر چه خواستند به هم اعطاء نمودند این دو نیز به نحو احسن انجام دادند .
در کتاب رحیق مختوم جلد دوم صفحه ۸۵۱ ، اشراق خاوری از زبان عباس نقل می کند :
" حال شیر خدا که ظاهر شد هر خر دوپایی از او فرار کرد " . ( مراد از خر دوپا برادرش محمد علی است ) .
نقل است که حسینعلی بهاء یک نماز ۹ رکعتی آورده که البته به نظر می رسد این نماز را نه خود خوانده و نه فرزندانش که بلد باشند ، شخصی در مورد این نماز ۹ رکعتی سوالی از عباس می پرسد ، که ایشان در جواب می فرمایند :
" ای ثابت بر پیمان در خصوص صلاة تسع رکعات سوال فرموده بودید ، آن صلاة با کتبی از آثار در دست ناقضان گرفتار تا کی حضرت پروردگار آن یوسف رحمانی را از شاه تاریک و تار بدر آورد " .
ناقضان یعنی پیروان محمد علی ، ثابتان یعنی پیروان عباس افندی ، چون بین معتقدان بهاء مرسوم شد که هرکس به عباس ایمان بیاورد جزء ثابتین است و ثابت کردند که از مریدان عباس هستند ولی ناقضین کسانی شدند که عباس را نقض کردند و به محمد علی پسر بزرگ بهاء معتقد شدند و مجددا این 2 برادر همچون یحی و بهاء شعب جدیدی را در بهائیت بوجود آوردند .
* عباس در عرایض خود عنوان می دارد که برادرم با کمال سنگدلی این نماز ۹ رکعتی را دزدید و برد ، معلوم هم نیست که چه وقت آن یوسف رحمانی ( نماز ۹رکعتی ) را از میان چاه ظلمانی دست ناقضان به بیرون آورد !
عباس وصیتی کرد که بعد از خود به دلیل اینکه فرزند پسر نداشت ، نوه دختری خود را به نام " شوقی " به عنوان جانشین معرفی کند .
شوقی آن زمان ها دانشجوی آکسفورد انگلستان بود و در این خط و مرزها حرکت نمی کرد او همسری داشت بنام خانم " روحیه ماکسول " که اصالتا آمریکایی تبار بودند که بعدها او در بین بهائیان بنام " حضرت حرم " معروف شد . خلاصه عدّه ای از بهاییان که تا آن وقت در بهائیت بودند شوقی را می شناختند که این فرد چکاره است و بیوگرافی کلّی این فرد را می دانستند بعد از عباس تحت امر شوقی نرفتند ، بهائیت که قرار بود طبق پیش بینی های عباس ۲۴ وصی داشته باشد در زمان شوقی این پیش بینی دروغ از آب درآمد و شوقی مقطوع النسل شد و فرزندی از او بجا نماند و بعدها هم به بیماری آنفولانزا دچار شد و بخاطر آن از دنیا رفت و وقتی پیدا نکرد که بعد از خود کسی را به عنوان وصی برای اغنام الله ( به معنی گوسفندان خدا که حسینعلی بهاء به بهائیان داده بود ) معرفی کند ، لذا در حال حاضر تشکیلاتی بین المللی به نام تشکیلات « بیت العدل اعظم الهی » که مقرش در اسرائیل است اداره امور بهائیان عالم را به عهده گرفت .