احکام باب (2)

در کتاب لوح هیکل الدین علی محمد شیرازی صفحه 25 آمده :

انتم یأمرکم ورق الشجار تخذون و تاکلون و بارجلکم فوق عرض تمشون

ترجمه : به شما امر می کنیم برگ درختان را بگیرید بخورید و حواستان جمع باشد با پاهایتان روی زمین راه بروید .

اما در کتاب بیان فارسی علی محمد شیرازی مطالب بسیار جالبتر و خنده آورتر زیادی را ملاحظه می کنیم که به اجمال به بررسی آن می پردازیم .

در این کتاب صفحه 130 می خوانیم :

لایجوز التدریس فی کتب غیر البیان الا اذا اونشع فی مما فیه یتعلق بعلم کلام .

ترجمه : هیچ کتابی غیر از کتاب بیان نباید تدریس شود .

بنابراین طبق این گفته سخیف و ابلهانه علی محمد باید درب تمام دانشگاه های دنیا بسته شوند و تمام علوم را تعطیل کرد و این مطالب جاهلانه تدریس شوند .

در همین کتاب بیان فارسی صفحه 286 که دستور حمام کردن را می دهد آمده :

فی اذن التلطیف بان یتحرن کل اربعت الیام و ان یدخلن بیت الحر و اخذ شار کل البدن بالنوره فی کل ثانیه الیام او اربعه عشره الیام و اخذ اظفار و استعمال الحنا کل البدن و کتب الرجال الرحمان و النساء اللهم و نظر فالمرأت فی کل یوم و لیله .

ترجمه : برای تمیز شدن هر 4 روز یکبار حمام بکنید و اینکه از بالای سر تا پائین بدن نوره ( واجبی ) بمالید و تمام موهای بدن را از بین ببرید و هر 8 روز یکبار این عمل را انجام دهید ، ناخن هایتان را هم بگیرید و سپس تمام بدن خود را حنا مالی کنید ، مردان هم روی سینه های خود بنویسند الرحمان و زنان هم بنویسند اللهمَ و این بدن را کل شب و روز در آینه نگاه کنید .

توجه فرمائید که علی محمد بی سواد چون عبارت عربی حمام که خود عربی است بلد نبوده در کتابش استفاده کند عبارت " بیت الحر " به معنی خانه داغ استفاده کرده ! و در این احکام واقعا چه مطالب علمی و عقلی وجود دارد خدا می داند !

در کتاب الواح خطی نقطه اولی از علی محمد باب می خوانیم :

الله اقدس هو الله بسم الله ازل زالازالین انا انا بالله وزر الوزر تبا الله من ذالک شَرَق الشرَق تبا ه الله من ذالک بَرَق البرَق تبا ه الله من ذالک رَقَقق الرقَق تباه الله ذالک حَقَق الحقق تباه الله من ذالک سَبَق السبَق بسم الله القِدَم زالقُدما انت انت بالله قِدر القُدر ماشاءالله من ذالک جُلُل المتجامل ماشاءالله ... هوالله يا من له البهي و البهيوت يا من له الاجل و الجليوت يا من له اكمل و الكملومات يا من له العظم و العظموت يا من له الكرم و الكرموت يا من له النصر و النصروت يا من له الفتح و الفتحوت يا من له الملك و الملكوت. الحمدالله الذي قد اظهر ذاتيات الحمدانيات با طراز طرز الطرزانيه و اشرق الكينونات الذاتيات با شراق شوراق شراقيه و الاح الذاتيات البازخيات بطوالع بدايع وقايع منايع مجد قدس متناعي و اظهر انوار نيات متلائحات بظهورات آيات فردانيه استحمده حمد اما حمده احد من قبل ولا يستحمده احد من بعد حمد اطلع و اضاع و تشعشع و اشرق و انار و برق فابار فار تفع و تسطع فامتنع حمدا شرقا ذوالاشتراق براقا ذوالابتراق شقاقا ذوالاشتقاق رقاقا ذوالارتقاق براقا ذوالارتياق رفاقا ذوالارتفاق حقاقا ذوالاحقاق سباقا ذوالاستياق فراقا ذوالافتراق حداقا ذوالاحتداق علاقغ ذوالقتدارق .

آیا یک نفر بابی یا بهائی قادر به ترجمه کردن این عبارات می باشد ؟

احکام باب (1)

مطالب این قسم شامل احکامی می شود که علی محمد و حسینعلی بهاء به قول بابیان و بهائیان برای جامعه انسانی آورده اند و قرار است به بعضی از آنها اشاراتی کنیم .

طبق مباحث گذشته عنوان کردیم که علی محمد 2 کتاب را به عنوان کتب شریعتی برای بابیان آورده که یکی بیان عربی و دیگری بیان فارسی است ، لازم به ذکر است که کتاب دیگری که به او نسبت می دهند کتاب " الواح خطی نقطه اولی " است که شامل احکام و شرایط علی محمد می باشد .

فرد دوم حسینعلی نوری ملقب به بهاءالله هم آثاری دارد که مهمترین آنان کتاب اقدس است که در واقع کتاب شریعتی او می باشد و همچنین کتاب استدلالی هم بنام ایقان دارد که در طول نوشتار متعرض آن خواهیم شد ، دو کتاب دیگر هم که محصول مطالعات عرفانی اوست و تالیف زمانی است در کسوت درویشی بین دراویش نقش بندیه بنام درویش محمد بود به چاپ می رسد که یکی " چهار وادی و دیگری هفت وادی " است .

حال به بیان بعضی از احکام صادره از این آقایان توجه کنید :

علی محمد شیرازی در کتاب بیان عربی صفحه 26 چنین آورده : وَلَتَستَقِرنً السَبایا الی سَریرٍ اَوعَرشٍ اَوکُرسی فأنَ ذالِکَ لَم یُحسَب مِن عُمرِهِم وَلَتَعَضُننَّ لَهُم بِما یَفرَحون و َلَتَعَلَمُنَّ خَطَّ الَشِکسته فأن ذالک ما یُحِب الله .

ترجمه : بچه ها را حتما حتما روی صندلی و کرسی بنشانید چون این مدت زمانی که بر روی کرسی و صندلی می نشانید از عمرشان حساب نمی شو د ، جلوی بچه ها را نگیرید ، اجازه بدهید هر کاری خواستند بکنند و هر کاری که خوشحالشان می کند انجام دهند ، حتما به بچه ها خط شکسته یاد بدهید چرا که خط شکسته را خداوند دوست دارد .

توجه بفرمائید که عبارت شکسته یک متن فارسی است ولی علی محمد بی سواد با قرار دادن یک الف و لام بر سر این عبارت آن را عربی کرده و همچنین احکام بی محتوایی را صادر می کند .

در صفحه 42 کتاب بیان عربی می خوانیم :

انتُم الدواء ثّم المّکسَرات و نوعها لاتَملِکون و لاطَبیعون و لا تَشتَرون ولا تَستَعمِلون

دارو و مشروبات را مالک نشوید، نخرید ، نفروشید و حق استفاده از آنان را ندارید .

* همان طور که ملاحظه می فرمائید مطلقا دارو را نهی می کند و استعمال آن را مجاز نمی داند !

در ادامه می خوانیم : ثّم العاشر ، انتم اذ استطعتم کل آثار نقطه تملکون ولو کان چاپا .

اگر توانایی داشتید تمام آثاری که منسوب به من است را مالک شوید حتی اگر چاپی بودند .

این امام زمان بی سواد از حروف " چ " و " پ "  که در عربی وجود ندارند به عنوان حروف عربی به کار برده و با قرار داردن الف در انتهای چاپ آنرا به صورت عربی در آورده .

صفحه 42 در ادامه آورده :

لاترکبن البقر و لا تحملن الیه من شیئ و لا تشربن لبن الحَمیر و لا تَحمِلّن الیه ولا تضربن البیضه الی شیء یضیع ما فیها

ترجمه : البته البته سوار گاو نشوید و روی آن هم چیزی را بار نکنید که برای شما بارکشی کند ، حتما و حتما شیر خر نخورید و بر خر هم زیادتر از طاقتش حمل نکنید . تخم مرغ را به جایی نزنید که زرده و سفیده آن مخلوط شود .

تناقضات در ادعا (۲)

در کتاب گنجینه حدود و احکام ، اشراق خاوری اموری را که هر بهائی باید به آن عمل کند از کتاب اقدس و دیگر کتبی که برای هر بهائی فرض است جمع آوری کرده ، که در واقع بلا تشبیه ، بلا تشبیه این کتاب رساله توضیح المسائل بهائیت است .

او از ایام تعطیلی در میان بهاییان صحبت می کند و می گوید ، که یکی از ایامی که باید برای بهاییان تعطیل باشد دوم محرم است ، چون حسینعلی بهاء در دوم محرم  ۱۲۳۳ هجری قمری بدنیا آمد .

در کتاب رساله ایام تسعه (( ایام تسعه ، نوروزی است که بین بهاییان بسیار عرج و قرب دارد )) اشراق خاوری در صفحه ۵ در توضیح این مطلب می گوید :

" فیاحَبَّ ذا من هذا الفجر الذی فی اِستوا جمالُ القِدمَ اَلا عَرشِ اِسمه العظم العظیم و فیه وُلِدَ مَن لَم یَلد وَلَم یولَد " ، جمال قدم بر عرش و هستی مستولی آیه ای که در سوره اخلاص می خوانیم « لَم یَلد ولم یولد » خدایی که نه میزاید و نه زایده می شود در دوم محرم متولد شد .

در کتاب لوح مبارک صفحات ۴۱ و ۴۲ خطاب به مجتهد بزرگوار ، محمد تقی اصفهانی که شدیدا با وی در مخالفت بوده می نویسد :

" تفکَّر فی الدنیا و شأنَ اَهلِها اِنَّ الذی خَلَقَ عالَم النفسۀ فَدهُ بعثَ به اَخرِ فی الدیار به مکتَسَبَ اَینِ الغافلین  " .

ترجمه : در دنیا و کار اهل دنیا فکر کن آن کسی که خودش بدست خود عالم را خلق کرده او را در یکی از شهرها زندانی کرده اند .

در جلد دوم کتاب مکاتیب عباس عبدالبهاء صفحه ۲۵۴ مطلبی را آغاز می کند و جواب نامۀ فردی را می دهد که مخاطب نامه معلوم نیست می گوید :

" قسم به جمال قدم که این عبد از رایحه ای که به وی ادعا نماید متنفر و در جمع مراتب ذرّه ای از عبودیت را به بخور الوهیت و ربوبیت تبدیل ننمایم ، چه که اظهار الوهیت و ربوبیت بسیاری نموده ، حضرت قدوس روحی له الفداه یک کتاب در تفسیر صمد نازل فرمودند از عنوان کتاب  تا نهایتش انی اناالله است ، جناب طاهره انی انا الله را در بَدَشت تا عنان آسمان به عَلَی اَلندّا بلند نمود ، همچنین بعضی از احبّا در بَدَشت " .

 این خبر به گوش حسینعلی بهاء می رسد که مقام الوهیت و خدایی مقام بالایی برای تو نیست کاری دیگر کن که این نوچه ها همه ادّعای خدایی کرده اند ، لذا ایشان قصیده ای ساخت به نام قصیده  " عِزِّورقاعیه " که در آن حسینعلی این بیت را عنوان کرد :

کُلُّ الوه مِن راَشَّ أمری جعلَهَ

                                  و کُلُّ ربوب مِن تَفِّ حُکمی تَرَّبَتی

این هایی که می گویند که من خدا هستم از قدوس گرفته تا طاهره و دیگران که در جاهای دیگر گفته اند ما خداییم خود سرانه این مطالب رابیان نکرده اند ، این ها به دستور و نوشته من این کار را کرده اند من به آن ها گفته ام شما ادّعای خدایی کنید . بنابراین مقام من بالاتر از این هاست .

پس آن ها خدایند و او خدا آفرین !

 یکی از شعرای بهایی در مقام حسینعلی می گوید :

 خلق گویند که خدایی و من اندر غضب آیم

                                                 پرده برداشته مَپسند به خود ننگ خدایی

" در کتاب مائدۀ آسمانی " عبدالحمید اشراق خاوری در جلد ۴ صفحه ۱۶۳ حرف های انجیل یوحنا را در اینجا می بینیم :

" خداوند بنده هایش را دوست دارد و باید در میان بنده هایش باشد " .

و اگر خدا به همان شأنی که هست خدای نا محدود خدای لم یَزَل، خدای لایزال ، خدای تُدرِکُ الأبصار میان بنده هایش بیاید بنده هایش وحشت زده فرار میکنند لباس بشر می پوشد تا بنده هایش دورش جمع شوند و با او اُنس بگیرند و خدا و بنده هایش با هم جوک بگویند او بخندد و آنها نیز بخندند و از وجود او لذت ببرند .

در کتاب " دروس الدیانه " که برای کودکان بهایی در زمینه بهائیت شناخت توسط محمد علی قائنی بهائی تالیف شده در درس ۱۹ به کودکان بهائی این گونه آموخته می شود :

" قبلۀ ما اهل بهاء روضۀ مبارکه است در مدینه عکاء « محل قبر حسین علی بهاء » که در وقت نماز خواندن باید رو به روضۀ مبارکه بایستیم و قلباً متوجه به جمال قدم جل جلالُه و ملکوت اَبها باشیم چون شنونده ای جز او نیست و اجابت کننده ای غیر او نه ".

کتاب لوح مبارک صفحه ۳۳ مجددا حسینعلی خطاب به مجتهد بزرگ شیعه می گویند :

"  به راستی می گویم  و لِوجهِ الله می گویم این عبد و این مظلوم شرم دارد خود را به هستی و وجود نسبت دهد تا چه رسد به مقامات فوق آن "

حسینعلی بهاء که خدا بودن را برای خود ننگ می دانست و می گفت من خدا آفرینم حال در مقابل این انسان مجتهد مسلمان که قرار گرفتی می گوید " من شرم دارم که بگویم هستم تا چه رسد مقامات بالاتر از بودن را برای خود قائل شوم " !

* بالاخره کسی متوجه نشد که حسینعلی دست آخر چکاره شد ؟ اما آن چیز که باید بهائی بر آن معتقد باشد این است که ایشان خود خدا است که به دلیل لطف بر بندگان جامعه بشر پوشیده در قالب یک هیکل مادی و عنصری بنام حسینعلی در آمده .

خداوند در سوره النساء آیه ۸۲ می فرمایند :

أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ القُرءَانَ وَلَوکَانَ مِن عِندِ غَیرِ اللهِ لَوَجَدُو ا فِیهِ اختِلَفًا کَثِیراً

اگر قرآن عظیم این کتاب از نزد جز خدای آمده بود شما در این کتاب اختلاف فراوان پیدا می کردید ، هر جا که شما اختلاف دیدید بدانید که مِن عنداالله نیست چون یک نشانه  من عندالله  بودن این است که در مطالب اختلاف و تناقض نباشد که تناقض شایسته ذات باری نیست .

از این رو مشخص می شود که حسینعلی بهاء یکجا می گوید بنده ام ، یکجا می گوید فرستاده خدایم ، یکجا می گوید خود خدایم ، یکجا می گوید خدا آفرینم و یکجا می گوید بنده هم نیستم !

 این موضوع یک دلیل بسیار قاطع است که این مسلک از طرف خدا نیست ، دیگران او را پروراندند و علمش نهادند ، کما اینکه در همین زمان نیز این کار را می کنند .

در کتاب مبین حسینعلی بهاء صفحه  ۴۰۵ در دنباله قضیه خدایی و بندگی آمده :

" ظاهر من باطنم را صدا می زند و با طن من ظاهرم را صدا می زند در هستی غیر از من کسی وجود ندارد "

در اینجا مطلب حل می شود ، زمانی که با اغنام الله طرف می شوم ( گوسفندان خدا که بهاییان باشند ) ، خدا هستم ، خدا آفرینم ، مقام بالاتر از این ها را هم دارم . اما آن زمانی که با معترضین می نشینم و با فرد با سواد می نشینم می گویم من بنده خدایم .

لذا آن زمانی که من می گویم بنده هستم این زمانی است که ظاهر من با باطنم سخن می گوید و آن زمانی که می گویم خدا هستم و خدا آفرینم این باطنم است که دارد ظاهرم را مخاطب قرار می دهد ، لَیسَ فی الملکِ سوائی ( در هستی بجز من کسی نیست ) .

دست آخر این شخص بخاطر بیماری اسهال می میرد و به قول برادرش میرزا موسی کلیم که می گوید : صبح ازل در کاسه آب جناب آقای بهاء الله مقداری سم ریخت و ایشان تا آخر عمر دستش از خوردن سم مرتعش می شود و همچنین برخی از اسناد بهائیت می گویند که ایشان باد فتخ هم داشته اند .

حال بیایید محاسبه گر شویم در قرن اتم و قرن انرژی هسته ای خدا هم باید مانند انسانی شود که هم اسهال می گیرد ، هم باد فتخ داشته و هم دستش لرزان می شود که صورتش ریش دارد و این ریش ها روی صورتش می جنبند و حرکت می کنند .

تناقضات در ادعا (1)

قبل از شروع بحث مربوطه توجه شما را به یک مطلبی که را در قرآن به فراوان به آن توجه شده و ما را توجه داده اند جلب کنم ، مضامینی که از این قبیل در قرآن کم نیستند .

خداوند در سوره انعام آیه ۹۳ فرموده اند : بنده ای را نمی رسد که خدا به او خلعت نبوت را پوشانده باشد و او بعد از گرفتن منصب نبوت بیاید به مردمان بگوید که من را به عنوان خدا بگیرید ، این چنین شخصی دروغگوست .

پیغمبر بزرگوار اسلام از نظر شخصیتی بزرگترین شخصیت عالم هستی می باشند ، یعنی خدا به گُل وجود او هستی را خلق کرده ، بالاترین منصب و مقامی که برای این پیغمبر قاعل شد مقام عبودیت این پیغمبر بود که هم تقدم رتبی دارد و  هم تقدم ذکری .

خداوندی که پیامبرش را در آسمانها عروج داده و نشانه های خلقت را به او نمایان کرده و او را در بالاترین طبقه آسمان میهمان می کند در مقام و منزلت او می فرماید :

" سُبحَنَ الَّذِی أَسرَی بِعَبدِهِ ي لَیلًا مِّنَ المَسجِدِالحَرَامِ إِلَی المَسجِدِ الأَقصَا الَّذِی بَرَکنَا حَولَهُ و لِنُرِیَهُ و مِن ءَایَتِنَا إِنَّهُ و هُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ " (سوره الإسرَاء آیه1 ) .

ترجمه : منزه است آن خدایی که پیغمبرش را برد بالا ، پیغمبر نگفت ؛ بنده خودش رو برد بالا ( أَسرَی بعَبدِهِی ) .

لذا مقام عبودیت برای پیغمبر مقامی افتخار آفرین است ، افتخار پیغمبر این است که بنده خداست و لذا در تشهّد نماز همه ما به عنوان مسلمان می گویم : ( اَشهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ ) ".

شهادت می دهم که محمد بنده و رسول خداست .

این مقدمه کوتاه از آن باب عرض کردیم تا معلوم بشود که دین سازان قرن اتم آنانی که دست بیگانگان پشت سرشان بوده دعاوی که عنوان کرده اند تا چه حدّ می تواند مقبول انسان های حق اندیش قرار بگیرد .

در بحث گذشته که در مورد علی محمد باب بیان شد ، که این شخص دعاوی متعددی داشت که اگر خاطرتان باشد نخستین دعوی او این بود که من " نایب خاص " هستم یعنی فردی واسط و رابط بین امام  غایب و مردم ، دعوی بعدی او این بود که من " خود مهدی " هستم که آمدم ، دعوی بعدی او این بود که من " پیغمبر مستقل " هستم و کتاب " بیان " آوردم ؛ دعوی آخرش هم این بود که من " اصلاً خود خدا " هستم و مدارک این مسائله در بحث پیشین بیان کردیم و دعوی بعدی او بعد از مناظره با علماء این بود که من " هیچ کاره هستم " و من اصلاً هیچ سوادی ندارم تا بر مبنای آن سواد ، ادعایی داشته باشم .

در مورد حسینعلی بهاء قضیه دقیقاً همین گونه است ، انسان در میان دعاوی متعدد این فرد سرگردان می شود که بِالاَخَره ایشان چیکاره بودند ؟ پیغمبر ؟ ظهور حضرت اباعبدالله حسین ، رَجعَتِ حسینی ؟ ظهور الله ؟ خود خدا که در غالب بشر بیرون آمده ؟ یا این که آیا خدا آفرین است ؟ یا هیچ کاره است ؟

 یک نفر بهائی که به این کتاب ها معتقد باشد و هم خوانده باشد محال است که بتواند بگوید که حسینعلی بهاء ، حسینعلی نوری پسر میرزا عباس تاکری ؛ چیکاره بوده ؟

در کتاب اقتدارات از حسینعلی بهاء صفحه ۵۴ این عبارت را می خوانیم :

" خداوند مرا مبعوس کرده و به سوی شما فرستاد با آیات روشن " .

در صفحه ۵۴ اولین ادعای او این است که  من پیغمبر خدا هستم ، خدا مرا با آیات و نشانه های روشن مبعوس کرده و به سوی شما فرستاده است . این نشانه آن است که گویا ایشان پیغمبر بوده .

در صفحه ۸۲ و ۸۳ این کتاب این عبارات را بیان می کند که جمع کردن این تناقضات واقعاً محال است نه مشکل !

" بیان فارسی که از قبل نازل فرمودم و کلمات فارسیه که در این ظهور نازل شده تفکر نمائید ( لِکَیتَجِدُو اِلاَالحَقِ سَبیلا ) " .

می گوید بیان فارسی که علی محمد باب آورده نازل کننده اش من هستم که این نشانه شخصیت مجهول اوست ، آیا او هم پیغمبری است همانند او یا مُنزل کتابی که نامش بیان فارسی است که علی محمد باب آورنده اوست ؟ در این جا بحث دو ادعا و دو دعوی است .

عبدالبهاء در کتاب مُفاوضات صفحه ۱۲۳ پیغمبران را بر دو قسمت تقسیم کرده که این مطلب در بحث علی محمد باب گفته شده ، او معتقد بود که پیامبران دو دسته اند ، دسته ای مستقل و دسته ای تابع که دسته اول صاحب کتاب و شریعت جدید که عالم از حضور آنها خلعتی نو بر تن می کند و دسته دوم تبلیغ شریعت پیامبران گذشته را می کردند او وقتی از میان این انبیاء بالاستقلال و مطبوع وقتی نام می برند می گویند :

" آن مظاهر نبوت کلیه که به استقلال اشراق نموده اند مانند حضرت ابراهیم ، حضرت موسی ، حضرت مسیح و حضرت محمد ( ص ) و حضرت اعلاء ( که لغب علی محمد باب ) و جمال مبارک ( حسینعلی بهاء ) .

پس بنا به گفته عبدالبهاء ایشان دارای مقام نبوت بود !

در کتاب رحیق مختوم « یا شراب سر به مهر » جلد دوم نوشته مبلغ بزرگ بهائیّت به نام عبدالحمید اشراق خاوری که ایشان مسلمان بودند منتها به دلایل گوناگون به بهائیون پیوست ، ایشان حتی دروس طلبگی و قدیمه را آموخته بودند و انسان با سوادی بودند ولی به سوی امور دنیا رفت و بالاخره هم بهائی شد و هم مبلغ بهائیّت .

در جلد دوم صفحه ۸۴۶ اشراق بیان می کند :

" و به نَص کتابُ الله وحی مختص به حضرت اعلاءِ و جمال مبارک است تا هزار سال وحی منقطع و بعث مظاهر ممتنع است . یعنی بعد از آمدن حسین علی بهاءِ هم تا ۱۰۰۰ سال دیگر پیغمبری نخواهد آمد . "

* در این جا حضرت اعلاء همانگونه که اشاره شد علی محمد باب و جمال مبارک حسین علی بهاء می باشد . پس بنابراین ، این مجموعه تا به حال این قضیه را اثبات می کند که یکی از مقاماتی که حسینعلی بهاء و پیروانش و هم فرزندش گفت مقام ، مقام نبوت استقلالی است .

در کتاب اشراقات حسینعلی بهاء در صفحه  ۲۹۳  این عبارت بیان شده  :

" درود و سلام بر سید عالم و تربیت کننده همه امت ها ، او بزرگواری که هم نبوت و هم رسالت به او تمام شد و پایان پذیرفت و بر خاندان او  و بر یاران او باد برای همیشه  ".

مراد از این سید عالم و مربی امَت وجود مقدس پیغمبر اکرم است که بیان خواهد شد که ایشان چگونه اعتراف به این موضوع می کند .

* چنانچه رسالت و نبوت به وجود مقدس پیغمبر ختم شده است پس چگونه می توان حسینعلی بهاء پیغمبر مستقل باشد ؟

 از شخص عباس باید پرسید که آیا حرف پدرش را ندیده که می گوید هم رسالت و هم نبوت هر دو بوجود مقدس پیغمبر اکرم ختم شد ؟ !

آیا این تناقض نیست که عباس در کتاب مفابضات پدرش را جزء انیاء مستقله محسوب کرده ؟

و باید در همین جا بیان کرد که ای انسان راستگو در اینجا که میگویی «  سلام و درود بر پیغمبر اسلام باد که به او نبوت و رسالت تمام شد » پس چرا می گویی خدا مرا برانگیخت و به سوی شما ارسال داشت و من مرسلم ، من رسول خد اهستم ؟  اگر حسینعلی بهاء رسول خدا است  این صلوات بر پیغمبر اسلام چه معنا پیدا می کند ؟

جایگاه این کلام کجاست ؟

البته رفع این تناقض در بیانات این حضرات به عهده ما نیست زیرا باید نویسنده مفاوضات و مبلغین دیگر بهایی حل کننده آن باشند .

در کتاب " قرن بدیع " جلد دوم ، صفحه ۳۰۷ که اثر خامه شوقی افندی ، نوه دختری عباس است و در میان بهائیان در نقش امام دوم را بازی می کند از قول جد نابزرگوارش می گوید :

" جمال اقدس ابها در پایان حیاط ناسوتی خود در سجن اعظم درباره عظمت و وسعت تعالیم مقدسه منزله از قلم مبارکش می فرماید : "  فی الحقیقه در ارشاد ناس و در القاء کلمه الهی و ابلاغ پیام آسمانی که از جانب خداوند مقتدر و مجید بر آن مأمور بوده کوتاهی نرفت " .

« در معنی این عبارت پیچیده باید بیان کرد که : هر چه خدا به اینجانب گفته که به مردم بگو ، گفته ام »

* این کلام گویای شواهد پیغمبری در وجود چنین شخصی است که عنوان کرده بود محمد ، پیامبر اسلام آخرین پیامبر خداست !

در کتاب مبین صفحه ۳۷ که اثر حسینعلی بهاء است و به زبان عربی هم می باشد در مقام خود می گوید :

" تَل اللّهِ  « قسم جلاله یعنی سوگند به پروردگار یکتا » فَد ظَهَرَ محبوبُ العالمین وَ مقصود العارفین و معبود مَن فی السماوات و الارضین و مسجود الاولین و آلاخرین " .

آن خدایی که غیب بود ، آن خدایی که در پردۀ خفا بود ، آن خدایی که محبوب همۀ جهانیان بود ، مقصود همه عارفان بود ، خدایی که معبود بود « عبادت می شد در آسمان ها و زمین » و سجده می کردند برای او اولین و آخرین (( قَد ظَهَرَ )) ظاهر شده و آمده  .

تَل لله قَد ظَهَرَ و قَد ظَهَرَ یعنی می گفتید یا الله ، یا الله این غیب منی لا یُدرَک ظاهر شده در قیافه و هیکل اینجانب حسینعلی بهاء ظاهر شده . « استغفرالله » زیرا مطمئناً ایشان پیغمبر نبوده زیرا پیغمبری به ظهور پیامبر اکرم تمام شد و نبوت و رسالت خاتمه یافت .

حسینعلی بهاء قضیه ربوبیت را یکجا بیان نکرده ، بلکه در آن زمانی که در عکاء در خاک اسرائیل او را به اتفاق عبدالبهاء به زندان کشیدند ، این عبارات نازل کرده که در صفحه  ۲۲۹  کتاب مبین می خوانیم :

" اَن استَمِع ما یوها مِن شطر البلاء الی بُقعتِل مِهنَتِ و ابتلاء من سِرَتِ القضاء اِنَ هو لا اِللهَ اِلا اَنَ المسجونُ الفرید " .

ترجمه : بشنو آن چه به تو وحی می شود از جانب بلاء و مصیبت در آن سرزمین که پر از گرفتاری و غصه است این ندا را بشنو  .

* « لا اِلله اِلا اَنَ » هیچ معبودی غیر از من نیست « المسجونُ الفرید » خدایی که بنده ها گرفتن و در زندان قرار داده اند و در زندان انفرادی است که او با شما صحبت می کند .

این آیه "  مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُم وَ لَکِن رَّسُولَ اللهِ وَ خَاتَمَ النَّبِیِّنَ وَکَانَ اللهُ بِکُلِّ  شَیءٍ عَلِیماً  "که در سورۀ احزاب آیه 40 است خداوند فرموده : « محمد پدر هیچ یک از مردان شما نیست . ولی فرستاده ی خدا و خاتم پیامبران است ، و خدا همواره بر هر چیز داناست » .

اما اشراق در کتاب رحیق مختوم جلد اول صفحه  ۷۸ می گوید حسینعلی بهاء ذیل این آیه این عبارت را بیان کرده :

" از ختمیّت خاتم مقام این یوم در قرآن سورَةُ الاحزاب محمد رسول الله را خاتم النبیین فرموده . جل جلا لَهُ در ضمن جملۀ مذکوره می فرمایند که مقام این ظهور عظیم و موعود کریم از مظاهر سابقه بالاتر است " .

او عنوان کرده که مقام من از مقام خاتم النبین بالاتر است و این عبارت او به این معنا است که من خدا هستم چون پیامبر به پیامبری اسلام پایان یافت .

مجدد در صفحه  ۸۷  مطلب بازتر شده است :

" به ظهور او کَنزِ مَخزون ظاهر ، کُنتُ کَنزا َمَخفیا فَهَبَبتُ اَنِ الَعُرفَ و خَلَقتُ الخَلق لِکی عُرَف "

ترجمه : « خدا فرمود من گنج مخفی بودم لذا برای این که خواستم مرابشناسند بندگان را خلق کردم تا مرا بشناسند » .

* در این حدیث به قولی قدسی و مجهول که از زبان حسینعلی بهاء جاری شده مقام خود را در حد مقام خدایی و ربوبیت اطلاق کرده !

حسینعلی بهاء

در مطالبه گذشته در مورد علی محمد باب شیرازی به صورت اختصار و فشرده بحث هایی را مطرح کردیم و در این قسمت قصد داریم درباره ی زندگی حسینعلی نوری ملقب به بهاء الله مطالبی را حضورتان عرض کنیم ، همچنین مقداری در مورد عباس افندی یا عباس عبدالبهاء و مقداری هم در مورد شوقی عرض خواهد شد .

در این حزب بهائّیت چهار مهره که از نظر مقام در درجات بالا قرار دارند  و اساساً بهائیت برروی کاکل این چهار مهره می گردد که  اولین آن ها علی محمد باب بود ، دومین مهره و مهمترین مهره در این مجموعه کسی است که در این قسمت از مطالب مورد انتقاد خواهد بود ، به نام حسینعلی نوری که بعد ها ملقب به بهاء الله گردید .

حسینعلی نوری از پسران خانواده ای است که پدرشان " میرزا عباس نوری " از اهالی نور مازندران بود او یکی از مستوفیان اهل کرمان بوده و به خوش خطی نیز معروف بوده که بزرگان استان کرمان از او مشق خط و درس خط می گرفتند .

تولد میرزا حسینعلی به سال  ۱۲۳۳  هجری قمری واقع می شود ، یعنی دو سال از محمد علی باب بزرگتر بود . زیرا تولد باب ۱۲۳۵ بود که یکی از شعرای بهایی تولد او را در یک رباعی چنین بیان می کند :

در اول غــــربـــال زســــال فـرقـــــان

دوم ســـــــحر محـــــرم انـدر تــهران

از غیب قدم به ملک امکان بگذاشت

شاهـی که بود خالق من فلامــــکان

در دوم محرم ۱۲۳۳ در تهران آن خدایی که آفریننده همه چیز است در قالب حسینعلی بهاء در این دنیا قدم گذاشت و در خانه ای که او در آنجا پا نهاده است دو برادر هم حدّاقل با توجه به تحقیقات ما وجود دارند و ممکن است تعدادشان متغییر باشد امّا تاریخ متذکر این موضوع نشده . یک برادر بنام یحیی و برادر دیگری بنام موسی ، که به یحیی بعد ها لقب " صبح ازل "  داده شد و موسی کاره ای نشد و سمتی بدست نیاورد ، البته او هم از طرف شخص حسینعلی به دلیل راحتی لقب بخشی در این حزب به وی لقب " کلیم الله " داده شده . یک خواهری هم   بنام  " عزیّه " خانم داشتند که ایشان بعدها از دشمنان سر سخت حسینعلی بهاء شد و دلیل این موضوع در آینده برای شما روشن خواهد شد .

عزیه خانم معتقد به حسینعلی بهاء نشد و تا آخر عمرش به بهاء ایمان نیاورد و همانگونه بابی ماند ، ایشان کتاب بسیار جالبی به بنام " تنبیه النائمین " یا بیدار کرد به خواب رفته ها دارند  که به زبان فارسی تألیف گردیده ، که در این کتاب تمامی سوابق میرزا حسینعلی نوری را رو کرده و برخی ادعاهای کذب او را نیز فاش کرده  . حال این اختلاف چرا پیش آمد در طول مطالب مطرح خواهند شد ، البته بین حسینعلی و یحیی ازل هم اختلاف بسیار عمیقی ایجاد شد که بعداً عرض خواهد شد .

همانطور که در بحث علی محمد باب اشاره شد ، مریدان آنها مقامات زیادی را برای آنها قائلند که از جمله آنها مقام پیامبری بود .

قبلا بیان کردیم که اصولا پیغمبران باید امّی باشند و پیغمبران نمی توانند درس خوانده باشند ، لذا خداوند در قرآن  می فرماید :  

مَا کُنتَ تَتلُوا مِن قَبلِهِ ی مِن کِتَبٍ وَ لاَ تَخُطُّهُ و بِیَمِینِکَ إِذًا لاَّ رتَابَ  المُبطِلُونَ  ( سوره العنکبوت آیه ۴۸ )  

ترجمه : پیغمبر تو قبل از پیغمبریت توانایی خواندن نداشتی و چیزی نمی نوشتی و علم درسی نداشتی اگر این گونه بود که یک عالم می توانست پیغمبر باشد ، و کسانی که به راه باطل می رفتند در پیغمبری شک می کردند .

این موضوع دلیل و جهت این قضیه را به روشنی بیان می کند که اگر قرار است کسی را به عنوان پیامبر قالب بزده شود اصولا باید واجد چنین امتیازی باشند .

در کتاب "  کواکبُ الدُرّیه فی مَعاصِرِالبهائّیه " در ۲ جلد که نویسنده این اثر آقای "  آیتی " است که از طرف بهاییان به وی لقب "  آواره " داده شد ، از جمله بزرگان بهایی بود که آخر عمر خدا ایشان را متوجه فرمود و از این حزب برگشت . البته این اثر در زمان بهایی بودنش نوشته شد که در صفحه 256 در مورد تحصیلات حسینعلی بهاء گفته شده :

" یک دورۀ تاریخ از مولود حضرت بهاء الله تا صعود بر وجه اجمال در سال ۱۲۳۳ هجری قمری روز دوّم محرم الحرام حضرت بهاء الله در تهران متولد شد و در سن سَباوَت ( در دوران طفولیت ) چون به خواندن و نوشتن وارد شد ، بر اهمیّت خود بیفزود و در انظار جلوه ای غریب نمود " .

در صفحه  ۲۵۴  همین کتاب می نویسد :

" میرزا عباس تاکری به علت زیبایی دست خط درس خط می گفته و بسیاری از افراد از او درس خط می گرفتند نه تنها مرحوم قائم مقام بلکه کلیه وزرای اعزام در خط و کلام از او سر مشق می گرفتند " .

 * بسیار خوب ! فردی که خوش خط است و خیلی از افراد از وی مشق خط می گرفتند و حتی قائم مقام ، چطور می توان قبول کرد چنین فردی به فرزند خود مشق خط ندهد ! البته آیتی ادعا می کند که در سن کودکی به نوشتن وارد شد .

در کتاب دیگر به نام  " تذکره الوفا " که از آنِ عباس عَبدالبهاء فرزند میرزا حسینعلی است ، در صفحه  ۱۳۸ این کتاب ، او از قول میرزا موسی خطاب به یحیی ازل نقل می شود که در نصیحت به برادرش می پردازد که از مخالفت با حسینعلی دست بَردارد . منتها نصیحت ایشان در قالب این الفاظ است :

" گفت ای برادر اگر دگران پی به حقایق نبرند امر در پیش من و تو مشتبه نیست ، الطاف جمال مبارک را فراموش نمودی که من و تو هر دو را تربیت می نمودند چون برادر بزرگتر بوده چقدر مواظب درس و مشق تو بودند . شب و روز املاء و انشاء تعلیم می دادند و هر دم به خطوط متعدّد تشویق می فرمودند حتی به اَنامِل مبارکه تعلیم مشق می دادند " .

* تمام این مطالب دال بر این موضوع است که ایشان درس خواند بوده ، کسی که درس نخوانده چطور به دو برادر کوچکتر خود املاء و انشاء می گفته ؟

کتاب " اسرارآلا ثار الخصوصی " در مورد حسینعلی بهاء صفحه ۱۹۳ این مطالب بیان شده :

"  و نسبت به شخص بهاء الله نیز تقریباً همین نحو است و خطوط ایشان و اخوانشان گواهی می دهد که زیبایی خط والد تقریباً به آنان نیز رسیده " .

یعنی همانطور که در مورد باب گفته ایم او درس خوانده بوده در مورد حسینعلی بهاء نیز  به همین گونه تشریح می شود ، لذا این قضیه که ایشان درس خوانده بوده و مکتب رفته و به وی تعلیم داده شده ، از نظر بهائیّت قابل انکار نیست .

نکته ای که حتماً باید متذکر شد تا به دنباله بحث پرداخته شود مباحث جانبی است که با این مبحث نیز مرتبط خواهد شد ، «  زمانی که باب را به دلیل دعاوی پوچی که از زبانش جاری شده بود به زندان انداختند یک سری داستان هایی در این مملکت واقع شد که بسیار عجیبی بود ، یکی از این داستان ها که به نام " اجتماع بَدَشت " معروف شد  (منطقه ای  نزدیک شاهرود ) ، اجتماعی از بابیان آن زمان بوجود آمد ، بابیان معروفی که هیچگاه از یاد تاریخ نمی روند که ادّعای علی محمد باب را دایر بر این که باید بین امام غایب و بین مردم همواره واسطه ای باشد پذیرفته بودند خواستار آزادی او از زندان شدند ، نفرات بر پا کننده این اجتماع سه نفر بودند :

۱- حسینعلی بهاء ، که در واقع گهواره جنبان و ترتیب دهنده کارها و تنظیم کننده امور ایشان بوده .

۲- محمد علی قدوس اهل بار فروش ( نام سابق بابل ) انسانی بسیار خوش اندام و خوش چهره و خوش قیافه .

۳- خانمی به نام " طاهره " یا طاهره قره العین دختر ملاّ محمد صالح قزوینی برادر ملاّ محمد تقی قزوینی از مجتهدین نام شیعه که توسط بهائی ها کشته و به نام " شهید ثالث " در میان شیعیان معروف شد .

 لذا طاهره برادرزاده این مجتهد بزرگوار که رفتار عجیب غریب داشته زنی فوق العاده تنّاز و فوق العاده زیبا بوده که از حدود اسلامی نیز رنج می برده و با مردان نامحرم هم در ارتباط بوده از طرف پدر و شوهرش در حانه حبس می شود .

این سه عضو در ماجرای بَدَشت نقش فراوانی داشته اند و تعجب نکنید که لقب بهاءلله که به میرزا حسینعلی نوری داده شد از طرف همین خانم بود . در این مجلس اعلام می کنند که دوره اسلام به اتمام رسیده و دوره جدیدی آغاز شده و پیغمبر تازه ای آمده امّا این پیغمبر تازه هنوز احکام نیاورده ، پس حالا که اسلام نقض شده و از بین رفته باید به فکر آئین نو بود .

در این ماجرایی که طاهره به راه انداخته بود بابیان زیادی منتظر بودند که ببینند بالاخره برای باب چه تصمیمی گرفته می شود ، ناگهان او بدون سطر و حجاب با روی باز و موی افشان در کنار قدوس می نشیند زیرا هر دو از نظر زیبایی بی نظیر بودند ! عده زیادی با دیدن این منظره مجلس را ترک کردند و برای همیشه به بابیت بدرود گفتند زیرا به اقوال خودشان به دنبال نجات نایب امام عصر آمده اند چه می شود که یک دفعه زنی بی حجاب کنار مردی نامحرم می نشیند ؟

طاهره در حین ترک مجلس عده ای طاهره شروع به خواندن آیه 8 سوره مدثر می کند :

  فَإِذا نُقِرَ فِی النّاقُورِ  ، کجا می روید که قیامت برپا شده !

به دستورناصرالدین میرزا ولیعهد باب را عدام و جسد او را به جلوی سگها می اندازد ، منتها بابیان ادعا می کنند که " ایشان بعد از اینکه شربت شهادت را نوشید شبانه عدّه ای به صورت ناشناس پیکرش را در حیفا که در اسرائیل است دفن می کنند " و البته این مطلب دروغی بیش نیست .

 بابیان بعد از اینکه نتوانستند باب را نجات دهند تصمیم می گیرند که عامل قتل یا به قول خودشان عامل شهادت باب را بکشند که البته آن فرد کسی نبود بجز ناصرالدین میرزا ولیعهد . لذا برنامه ترور او را طرح ریزی و اجرا می کنند ، امّا وی از این قضیه جان سالم به در می برد و دستور می دهد تمامی بابی ها را گرفته و زندانی کنند . سر دسته بابی های آن زمان حسینعلی بهاء بود که ناصر الدین شاه دستور به دستگیری او می دهد امّا اتفاق عجیبی رخ می دهد به یکباره ناصرالدین شاه متوجه می شود که وی از سفارت روسیه سر در آورده و به آنجا پناهنده شده .

در کتاب " قرن بدیع " جلد دوم نویسنده شوقی افندی که بلا تشبیه ، بلا تشبیه امام دوم بهائیّت بعد از عباس افندی است ، در صفحات  ۳۳  و ۳۴  بیان می کند :

"  آدم های حاج علی خان حاجبُ الدوله چون از ورود آن حضرت با خبر شدند موضوع را به مُشاره علیه اطلاع دادند و او مراتب را شخصاً به عرض شاه رساند ، شاه از استماع این خبر غرق در دریای تعجب و حیرت شد و معتمدین مخصوص به سفارت فرستاد  تا آن وجود مقدس را که به دخالت در این حادثه متهم داشته بودند تحویل گرفته نزد شاه بیاورند . سفیر روس از تسلیم حضرت بهاالله امتناع ورزید واز هیکل مبارک تقاضا نمود که به خانه صدر اعظم تشریف ببرد ، ضمنا از مُشاره علیه به طور صریح و رسمی خواستار گردید امانتی را که دولت روس به وی می سپارد در حفظ و حراست او بکوشد " .

اما شاه به حرف آنان گوش نداد و مدتی او را زندانی کرد ، بالاخره ناچار می شود در برابر فشار ترتیب دهنده قضیه سوء قصد به خود را آزاد کند که این موضوع در صفحه  ۸۳ کتب فوق اینگونه آمده :

"  سفیر روسیه که به جمیع وسائل در آزادی حضرت بهاءالله بکوشید و در اثبات بی گناهی آن مظلوم آفاق سعی مشکور مبذول داشت " .

بالاخره دولت ایران به خاطر فساد این افراد آن ها را به بغداد تبعید می کند دولت عثمانی که آن روزها حاکم بر بغداد بود بخاطر مفاسد زیادی که انجام دادند آنها را از بغداد به استانبول تبعید می کند و مدت چهار ماه در استانبول می مانند .

  چون بابیان آن زمان معتقد بودند علی محمد ، یحیی را بعد از خود به عنوان جانشین معرفی کرده حسینعلی بهاء تمام کارها را در بغداد با نام برادرش ( یحیی ) مرتب می کرده و همیشه عنوان می کرد که یحیی دستور دهنده است و من مجری ، تا اینکه یحیی هم مخفیانه خود را به بغداد و استانبول رساند و رشته امور را به دست گرفت .

تا رسیدن به بغداد قضیه همین طور دنبال می شد امّا کم کم بین دو برادر اختلاف بسیار بارزی پدیدار می شود و اختلاف به جایی می رسد که یحیی ازل به قول عمّه خانم در رساله تنبیه نائمین حسینعلی را احضار می کند و به وی پرخاش می کند .

بعد از احضار حسینعلی و اخطار ، او به حالت قهر آن جا را ترک کرد و به کوه های سلیمانیه بغداد رفت و در مدت 2 الی 3 سال در آنجا بین دراویش نقش بندیه می ماند و با آنها رفت و آمد فراوان بر قرار می کند .

در کتاب قرن بدیع جلد دوم به این مطلب تصریح می ورزد " مدتی که در کوه های سلیمانیه بوده به نام درویش محمد نام معروف می شود که( البته به دروغ می گویند ) ، برخی اوقات دراویش به خدمتش می رسیدند و از دشواری های کتاب ( الفتوحات المکّیه ابن العربی ) که مطالب آن را متوجه آن نمی شدند از او سوال می کردند . "  بالاخره یحیی ازل در پی ایشان قاصدی را می فرستد زیرا بدون حسینعلی کُمیت خود را لنگ می دید و دنیایش نمی گذشت .

حسینعلی نتیجه و ماحصل سفرهایش به کوه های سلیمانیه چند کتاب می شود : کتبی چون " چهار وادیع " ، " کتاب هفت وادیع " ، " کتاب کلمات مکتونه " که همگی این آثار بر مذاق صوفیه به رشته تحریر درآمده اند و البته کتاب دیگری به نام " ایقان " را به رشته تحریر در آورد که همگی در اثبات ادعای علی محمد باب بود .

بعدها کتابی نوشته شد بنام " بدیع " که در آن ۱۲ تعلیم اساسی بهائیت نگاشته شد که بهائیان مدعی اند این مطالب متعلق به حسینعلی است ولی این تعالیم مانند سایر مطالب دروغ است ، این کتاب و تعالیم را عباس زمانی که در کشورهای اروپایی بوده از دانشمندان شنیده و بنام پدرش جا زده .

یکی از این تعالیم مسئله ادب داشتن و با همه کس مؤدب بودن است ، انصافا حسینعلی بهاء در این میان واقعاً شخصیت بارزی در ادب است که شخصاً در کتاب بدیع به برادر تنی خود که یحیی ازل است بر سر قضیه دنیا و ریاست های دنیوی هرچه دل تنگش خواسته گفته ، که الاغ دوپا کمترینش است ، حتی این افراد بسیار مؤدب شایع کردند که  یحیی ازل در حرم علی محمد باب ( همسر باب )دخالت کرده و به وی تجاوز کرده !

بالاخره آنها را از استانبول به ادرنه در خاک اسرائیل تبعید می کنند و مدت  ۴سال در آنجا می مانند و در این محل اختلافات و درگیری ها علنی می شود و کاملاً دو صف جدا می شوند که حسینعلی بهاء ادّعا می کند که موعودی که باب گفته بود خواهد آمد من هستم ، چون باب در آثار خود گفته بود کسی به عنوان ناجی ظاهر خواهد شد که نامش  مَن یُظَهِرُ الله ( کسی که خداوند ظاهرش خواهد کرد ) است .

البته مراد باب از مَن یُظهِرَالله با توجه به جمیع مطالب که از باب سراغ داریم حضرت مهدی موعود ( عج ) است منتها حسینعلی اظهار کرد که موعود من هستم ، چنانچه بیان می شود او پیغمبر دیگری بوده و من نیز پیغمبر دیگر هستم بلکه بالاتر .

اختلاف این ۲ برادر به جایی می رسد که بالاخره دولت عثمانی این افراد را تبعید و از هم جدا می کند . یحیی ازل و پیروانش را که پس از این داستان بابی شده بودند به سمت قبرس تبعید و حسینعلی بهاء را با اتباء مبارکش به عکا که در خاک اسرائیل است منتقل می کنند ، منتها همراه کاروان حسینعلی که از این به بعد به نام بهائیان نامیده شدند ، 5 نفراز بابیان را فرستادند که مراقب اعمال این افراد باشند اما زمانی که این به عکا می رسند 5 بابی جاسوس را می کشند و شراب مرگ را به آنان می نوشانند لذا دولت به دلیل این اعمال حسینعلی و عباس فرزند حسینعلی را هر دو را مدتی زندانی می کند .

همانطور که عنایات روسیه تزاری باعث شد که حسینعلی در تهران از چنگال مرگ و انتقام فرار کند در این جا هم عنایت دولت فخیمه دیگری به نام دولت انگلیس ، استعمارگر پیر باعث می شود که حسینعلی و فرزندش از زندان رها شوند ،  در سال های بعد عباس این مطلب را به زیبایی هرچه تمام مد نظر دارد .

در کتاب مکاتیب  «  به معنی نامه ها و نوشته ها  »  که به صورت سه جلد شامل  نامه هایی است که شخص عباس عبدالبهاء نگاشته است داستان نجات بخشی انگلیس را در صفحه  347 جلد سوم بیان می کند .

آن زمانی که دولت عثمانی در نهایت قدرت بود این بزرگواران تعریف و تمجید بسیار از آنها می کردند به طور مثال در صفحه ۳۱۲ کتاب مکاتیب جلد دوم عنوان می کند که :

الهی الهی اَسئَلُکَ به تائیداتُکَ الغیبیه و توفیقاتِکَ صَمَدانیَه و فیوضاتُکَ رَحمانیَه اَن تُاَیُدَ دولت علیه العثمانیَّه و الخلافة المُحَّمَدیَّه التَمکُنِ فی الارض و الاسِتِقرار العَرش وَ اَن تَسونَ اِقلیمِ ها عَنِ الآفات  .

البته بعد از اینکه دولت عثمانی رو به ضعف می رود خلاصه با عوض شدن حرف های حضرات رو به رو می شویم ، لذا چون این بار دولت انگلیس به کمک اینان شتافته که عباس در مدحشان اینگونه دعا می کند :

" خدایا سرا پرده های عدالت را در این سرزمین در شرق و غرب زمین زده شده " و در ادامه تائیدات خداوند را برای جرج پنجم امپراطور انگلستان آرزو می کند " .

بالاخره حسینعلی بهاء سال ۱۳۰۹ به مرض اسهال از دنیا می رود و به قولی بهائیت را یتیم می کند ، او در کتاب " ادعیّه حضرت محبوب " خداوند را به این شکل ستایش می کند :

خدایا تو را به ریش هایت قسم می دهم که در عرش حرکت می کند و روی صفحه های عرش در حال پایین آمدن است .

در کتاب دیگری به نام " لوح احدی " که وصیت نام شخص حسینعلی بهاء است آمده :

" ما انتخاب کردیم و برگزیدیم اکبر را بعد از اعظم " حال این سوال پیش می آید که اکبر و اعظم چه کسانی هستند ؟

حسینعلی بهاء دو پسر بنام های عباس و محمد علی داشت که وصیت کرده بود " بعد از من اوّل عباس « قُص اعظم  » قُص به معنی شاخه ، که لقب عباس است و « قُص اکبر » که لقب محمد علی است به عنوان جانشینان وی بعد از مرگ او حاکم باشند .

این دو برادر به زیبایی این دوره ها را از عمو و پدر فرا گرفته بودند ، همانطور که دو برادر قبلی یعنی یحیی و حسینعلی به جان هم افتادند و هر چه خواستند به هم اعطاء نمودند این دو نیز به نحو احسن انجام دادند .

در کتاب رحیق مختوم جلد دوم صفحه ۸۵۱ ، اشراق خاوری از زبان عباس نقل می کند :

" حال شیر خدا که ظاهر شد هر خر دوپایی از او فرار کرد " . ( مراد از خر دوپا برادرش محمد علی است ) .

نقل است که حسینعلی بهاء یک نماز ۹ رکعتی آورده که البته به نظر می رسد این نماز را نه خود خوانده و نه فرزندانش که بلد باشند ، شخصی در مورد این نماز ۹ رکعتی سوالی از عباس می پرسد ، که ایشان در جواب می فرمایند :

" ای ثابت بر پیمان در خصوص صلاة تسع رکعات سوال فرموده بودید ، آن صلاة با کتبی از آثار در دست ناقضان گرفتار تا کی حضرت پروردگار آن یوسف رحمانی را از شاه تاریک و تار بدر آورد " .

ناقضان یعنی پیروان محمد علی ، ثابتان یعنی پیروان عباس افندی ، چون بین معتقدان بهاء مرسوم شد که هرکس به عباس ایمان بیاورد جزء ثابتین است و ثابت کردند که از مریدان عباس هستند ولی ناقضین کسانی شدند که عباس را نقض کردند و به محمد علی پسر بزرگ بهاء معتقد شدند و مجددا این 2 برادر همچون یحی و بهاء شعب جدیدی را در بهائیت بوجود آوردند .

* عباس در عرایض خود عنوان می دارد که برادرم با کمال سنگدلی این نماز ۹ رکعتی را دزدید و برد ، معلوم هم نیست که چه وقت آن یوسف رحمانی ( نماز ۹رکعتی ) را از میان چاه ظلمانی دست ناقضان به بیرون آورد !

عباس وصیتی کرد که بعد از خود به دلیل اینکه فرزند پسر نداشت ، نوه دختری خود را به نام " شوقی " به عنوان جانشین معرفی کند .

شوقی آن زمان ها دانشجوی آکسفورد انگلستان بود و در این خط و مرزها حرکت نمی کرد او همسری داشت بنام خانم " روحیه ماکسول " که اصالتا آمریکایی تبار بودند که بعدها او در بین بهائیان بنام " حضرت حرم " معروف شد . خلاصه عدّه ای از بهاییان که تا آن وقت در بهائیت بودند شوقی را می شناختند که این فرد چکاره است و بیوگرافی کلّی این فرد را می دانستند بعد از عباس تحت امر شوقی نرفتند ، بهائیت که قرار بود طبق پیش بینی های عباس ۲۴ وصی داشته باشد در زمان شوقی این پیش بینی دروغ از آب درآمد و شوقی مقطوع النسل شد و فرزندی از او بجا نماند و بعدها هم به بیماری آنفولانزا دچار شد و بخاطر آن از دنیا رفت و وقتی پیدا نکرد که بعد از خود کسی را به عنوان وصی برای اغنام الله ( به معنی گوسفندان خدا که حسینعلی بهاء به بهائیان داده بود ) معرفی کند ، لذا در حال حاضر تشکیلاتی بین المللی به نام تشکیلات «  بیت العدل اعظم الهی » که مقرش در اسرائیل است اداره امور بهائیان عالم را به عهده گرفت .