سلفی گری (11)
سؤال پنجم
سلفىها غالبا روى "سلف صالح" تکیه مىکنند. اگر قید صالح، قید احترازى است که سلف را به دو گروه صالح و غیرصالح تقسیم مىکند، این خود، مشکلآفرین است که چگونه صالح را از غیرصالح تشخیص دهیم؟ آیا حکام اموى که خون اهلبیت پیامبر صلىاللّهعلیهوآله و هزاران بىگناه را ریختند، نیز از سلف صالح هستند؟ آیا خلفاى بنىعباس که نخستین خلیفه آنان لقب "سفاح؛ خونریز" به خود گرفت، از "سلف صالح" است؟ محدثان و فقیهانى که با این نظامها هم سو بودند و توجیهگر کارهاى آنان بودند، از کدام دستهاند؛ صالحند،یا طالح؟
مسلما این گروه، قید صالح را قید توضیحى مىدانند و همه "سلف" را صالح مىشمارند، ولى تاریخ به شدت آن را رد مىکند. از نظر منطق "سلفیه"، چگونه مىتوان قتل خلیفه سوم را توجیه کرد؟ مقتول از "صحابه" و قاتلان از "صحابه" و "تابعان" بودند؟ چگونه مىتوان جنگهاى سهگانه "جمل" و "صفین" و "نهروان" را تبیین نمود؟ آیا کسانى که بر ضد خلیفه منتخب قیام کردند، همگان سلف صالح بودند؟ سلفىها در این مقام مىگویند: ما نباید درباره آنان سخن بگوییم. خدا شمشیرهاى ما را از خون آنها پاک دانسته است. پس زبان خود را نیز آلوده نکنیم.
اکنون باید پرسید: این منطق از آن کیست؟ آیا سخن وحى است یا سخن یک بشر خطاکار؟ چگونه مىتوانیم درباره تابعان سخن بگوییم، اما درباره صحابه، حق گفتن نداریم؛ در حالى که قرآن درباره همین خطوط قرمز، بسیار سخن گفته است؟ از این گذشته، ما مىخواهیم دین خود را از آنان بگیریم و با سکوت، مشکلى حل نمىشود.
سؤال ششم
اگر میزان فهم و درک، "سلف" است، نتیجه این مىشود که عقل و شعور خود را تعطیل کرده، فقط گوش به سخنان سلف بدهیم. بنابراین، مسایلى که "سلف" درباره آنها چیزى نگفتهاند نباید مطرح شود، لذا یکى از انتقادها درباره نظریه احمد بن حنبل که قرآن را قدیم معرفى مىکرد، این است که قرآن و سنت درباره قدیم بودن یا حادث بودن قرآن سخن نگفته است، پس چگونه او در این باره اظهار نظر مىکرد؟! چگونه مىتوان به نظریه سلف اکتفا کرد، در حالى که هزاران مسئله در عرصه عقاید و احکام براى خود پاسخ مىطلبد؟ چگونه مىشود از کنار این مسایل بگذریم و پاسخ دین خاتم را در آن موارد بازگو نکنیم؟