ابن‌منظور در لسان‌العرب نوشته است: "قرن"، نسلى را مى‌گویند که پس از نسل دیگر مى‌آید و در مقدار فاصله زمانى این دو فصل اقوال گوناگون هست؛ مانند: ‌ ‌ 1. ده سال، 2. بیست سال، 3. سى سال، 4. شصت سال، 5. هفتاد سال، 6. هشتاد سال.

در نهایه ابن اثیر آمده است: قرن، مردم یک زمان و از ماده "اقتران" گرفته شده است. گواه بر این‌که "قرن" به معنى مردم یک زمان است شعر شاعر مى‌باشد که گفته است: اذا ذهب القرن الذى انت فیهم وخُلِّفتَ فى قرن فانت غریب یعنى: هر گاه مردمى که تو در میان آنها هستى بروند و تو در میان مردمى دیگر بمانى، در این هنگام غریب هستى.(6) ابن حجر عسقلانى در تفسیر حدیث "خیرالقرون..." که در صحیح بخارى آمده، قرن را به معناى مردم یک زمانى تفسیر کرده است: "القرن: اهل زمان واحد متقارب اشترکوا فى امر من الامور و یقال: ان ذلک مخصوص بما اذا اجتمعوا فى زمان نبى او رئیس یجمعهم على ملة او مذهب او عمل، و یطلق القرن على مدة من الزمان."(7)

"قرن، مردم یک زمان را مى‌گویند که در کارى از کارها با هم شریک باشند و گاهى به مردمى مى‌گویند که در زمان یک پیامبر یا رئیس باشند که آنها را بر یک روش یا مذهب یا کارى متحد سازد و قرن، گذشته از مردم، بر خود زمان نیز گفته مى‌شود." ابن حجر سپس با یک محاسبه خیالى کوشش کرده است که مدت آن را صد سال معرفى کند تا بتواند سیصد سال اول تاریخ اسلامى را شامل شود.(8) او گفته است چون یک نفر از صحابه به نام ابوالطفیل پس از صد سال از هجرت درگذشته است، پس عصر صحابه را باید یک صد سال گرفت؛ در حالى که میزان، حال اکثریت صحابه است؛ نه فرد نادر آنها و غالب آنها در هفتاد سالگى درگذشته‌اند. اتفاقا خود وى معتقد است: متوسط سن افراد همان هفتاد سال است.

یادآور مى‌شویم با اختلاف کثیرى که در مدت این زمان هست، نمى‌توان آن را به صد سال تفسیر کرد. از این گذشته، قرآن بهترین مدرک است که هرگز قرن را به معنى صد سال نگرفته، بلکه مردم یک زمان دانسته که حداکثر مدت را شصت سال حساب مى‌کنند، نه بیشتر.

فرض کنیم مقصود همان سیصد سال اول است؛ اکنون مى‌پرسیم چگونه مى‌توان آنها را، شریف‌ترین قرن‌ها خواند در حالى که آنچه که اهل حدیث بدعت مى‌خوانند، همگى در همان صد سال نخست یا کمى بیش از آن بوده است؟

پایه‌گذار "مرجئه" حسن بن محمد حنفیه است و او در اواخر قرن نخست درگذشت؛ هر چند "ارجاء" در طول زمان معانى مختلفى به خود گرفته است.

"قدریه" از معبد بن عبداللّه جهنى بصرى، متوفاى 80 ه.ق، آغاز شد، پس از او پرچم "قدریه" را غیلان بن مسلم دمشقى به دست گرفت و در سال 105 در دمشق به دار آویخته شد. "معتزله" در سال 105ه.ق پى‌ریزى شد، آنگاه که واصل‌بن‌عطا از مکتب استادش، حسن بصرى جدا شد و اعتزال را پى‌ریزى کرد. بنابراین، اکثر مذاهب و فرق باطله از نظر "سلفیه" در آخر قرن اول، و اوایل قرن دوم پدید آمده است. چگونه مى‌توان آن سه قرن را، "خیرالقرون" خواند؟

خلاصه این‌که حدیث "خیرالقرون" از دو نظر مخدوش است:

1. از نظر تفسیر کلمه "قرن" به صد سال و کلیه کسانى که در این سه قرن مى‌زیسته‌اند؛

2. از نظر واقعى و تحقق خارجى، زیرا مذاهب انحرافى در همان قرن دو نخست رشد کرد و گسترش یافت و گروه‌بندى‌ها در آن زمان پدید آمد.

--------------------------------------------------------------------------

7. فتح‌البارى، ج7، ص4، باب فضائل اصحاب النبى صلى‌اللّه‌علیه‌وآله.
8. همان.