سلفی گری (9)

اختلاف پس از درگذشت رسول خدا صلى‌اللّه‌علیه‌وآله ‌:

اختلاف فکرى در میان انسان‌ها، امرى طبیعى است و صحابه و تابعین هم از این امر طبیعى، مستثنى نبودند و اختلاف آنان در مسایل عقیدتى و شرعى بیش از آن است که در اینجا ذکر شود. هنوز آب غسل پیامبر نخشکیده بود که در گزینش " خلیفه "، اختلاف نظر شدیدى در میان صحابه بروز کرد که حتى کار به زد و خورد کشید و اگر کسى تاریخ سقیفه را در تاریخ طبرى و دیگر کتاب‌هاى تاریخى بخواند، عمق اختلاف را درک مى‌کند.

پس از استحکام پایه‌هاى خلافت، اختلاف در فکر و اندیشه، در میان یاران رسول خدا، گسترش یافت و ریشه‌هاى فرق اسلامى از قدریه و مرجئه و معتزله و مجسمه و همه و همه در قرن اول تاریخ اسلامى پدید آمد و در دوران تابعین و تابعینِ تابعین رو به فزونى نهاد. اکنون این سؤال مطرح مى‌شود: ‌اگر باید فهم و برداشت "سلف" را ملاک فهم قرآن و سنت بگیریم، مقصود کدام فهم و کدام برداشت است؟ این " هفتاد و سه فرقه" در همان اعصار نخست پدید آمدند و جمعیت‌هایى را به خود وابسته ساختند؛ پس چرا شما همه آنها را جز یکى در آتش دوزخ مى‌دانید و تخطئه مى‌کنید؛ در حالى که آنها هم از "سلف" بوده‌اند؟

شدیدترین جنگ‌ها و نزاع‌ها، در سه قرن نخست اسلام و در هنگام حکومت امویان و عباسیان رخ داد و هر کدام از این نحله‌ها، براى خود مکتب و منطقى داشتند. چگونه مى‌توان همه این اختلاف‌ها را نادیده گرفت و یک " سلف صالح " منسجم و دور از اختلاف تصور کرد که در همه مسایل، ملاک سنجش حق و باطل باشد.

سلفی گری (8)

سؤال دوم

خصیصه انسانى، همواره، داشتن اختلاف و تفاوت در فکر و اندیشه است و اصحاب پیامبر و حتى تابعان، از این خصیصه مستثنا نبودند و حتى در عصر رسول خدا تا چه رسد به زمان پس از درگذشت آن حضرت، برداشت‌هاى مختلفى از اسلام داشتند که اینک به نمونه‌هایى اشاره مى‌کنیم:

1 ـ اختلاف در غنایم جنگى بدر

یاران پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله پس از پیروزى در جنگ بدر درباره اسیران جنگى و غنایم به دو گروه تقسیم شدند: گروهى اصرار بر کشتن آنان و گروهى پیشنهاد گرفتن فدیه و آزاد کردن آنان را داشتند و این اختلاف به قدرى شدید بود که قرآن به نکوهش آنان پرداخت: لولا کتاب من اللّه سبق لمسکم فیما اخذتم عذاب عظیم.(9)

"اگر نوشته ثابتى از جانب خدا از پیش نبود، در این کارى که در پیش گرفته‌اید، کیفر بزرگى به شما مى‌رسید."

2 ـ صلح حدیبیه

در صلح حدیبیه که پیامبر صلى‌اللّه‌علیه‌وآله با قریش صلح کرد و حتى حاضر شد لقب رسول‌اللّه صلى‌اللّه‌علیه‌وآله را از کنار نام خود در عهدنامه بردارد، موجى از اختلاف پدید آمد. گروهى صلح‌نامه را مایه ذلت خواندند و به یک‌دیگر مى‌گفتند: فعلام نعطى الدنیه فى دیننا"، ولى گروه دیگر تسلیم رسول خدا بودند.(10)

3 ـ روزه در سفر

رسول گرامى صلى‌اللّه‌علیه‌وآله در سال هشتم هجرى، در روز دهم ماه رمضان از مدینه خارج شد و هنگامى که به نقطه‌اى به نام "کراع الغمیم" رسید، کاسه آبى خواست و آن را بلند کرد و همه مردم دیدند. آنگاه حضرت از آن نوشید. به رسول خدا گفتند که برخى به حالت روزه باقى مانده‌اند، فرمود: "اولئک العصاة، اولئک العصاة" (آنها گنه‌کارند، آنها گنه‌کارند( . )11)

رسول گرامى صلى‌اللّه‌علیه‌وآله در سال هشتم هجرى، در روز دهم ماه رمضان از مدینه خارج شد و هنگامى که به نقطه‌اى به نام "کراع الغمیم" رسید، کاسه آبى خواست و آن را بلند کرد و همه مردم دیدند. آنگاه حضرت از آن نوشید. به رسول خدا گفتند که برخى به حالت روزه باقى مانده‌اند، فرمود: "اولئک العصاة، اولئک العصاة" (آنها گنه‌کارند، آنها گنه‌کارند( . )11)

4 ـ جلوگیرى از نگارش نامه‌اى براى امت

رسول گرامى صلى‌اللّه‌علیه‌وآله در بستر بیمارى بود و گروهى از یاران، گرد او را گرفته بودند. فرمود: قلم و کاغذى بیاورید تا چیزى بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. گروهى با آوردن قلم و کاغذ موافقت و گروهى سرسختانه با آن مخالفت کردند. آنگاه که رسول خدا اختلاف آنان را دید، فرمود: "برخیزید! شایسته نیست نزد من با یکدیگر کشمکش کنید".(12)

حال با وجود اختلاف در میان صحابه، تکلیف چیست؟ آیا مجاز هستیم به هر کدام عمل کنیم یا راهى براى ترجیح وجود دارد؟

---------------------------------------------------------------------

۱۰. سیره ابن‌هشام، ج3، ص346.
۱۱. نووى، شرح صحیح مسلم، ج7، ص32.
۱۲. صحیح بخارى، حدیث114.

سلفی گری (7)

ابن‌منظور در لسان‌العرب نوشته است: "قرن"، نسلى را مى‌گویند که پس از نسل دیگر مى‌آید و در مقدار فاصله زمانى این دو فصل اقوال گوناگون هست؛ مانند: ‌ ‌ 1. ده سال، 2. بیست سال، 3. سى سال، 4. شصت سال، 5. هفتاد سال، 6. هشتاد سال.

در نهایه ابن اثیر آمده است: قرن، مردم یک زمان و از ماده "اقتران" گرفته شده است. گواه بر این‌که "قرن" به معنى مردم یک زمان است شعر شاعر مى‌باشد که گفته است: اذا ذهب القرن الذى انت فیهم وخُلِّفتَ فى قرن فانت غریب یعنى: هر گاه مردمى که تو در میان آنها هستى بروند و تو در میان مردمى دیگر بمانى، در این هنگام غریب هستى.(6) ابن حجر عسقلانى در تفسیر حدیث "خیرالقرون..." که در صحیح بخارى آمده، قرن را به معناى مردم یک زمانى تفسیر کرده است: "القرن: اهل زمان واحد متقارب اشترکوا فى امر من الامور و یقال: ان ذلک مخصوص بما اذا اجتمعوا فى زمان نبى او رئیس یجمعهم على ملة او مذهب او عمل، و یطلق القرن على مدة من الزمان."(7)

"قرن، مردم یک زمان را مى‌گویند که در کارى از کارها با هم شریک باشند و گاهى به مردمى مى‌گویند که در زمان یک پیامبر یا رئیس باشند که آنها را بر یک روش یا مذهب یا کارى متحد سازد و قرن، گذشته از مردم، بر خود زمان نیز گفته مى‌شود." ابن حجر سپس با یک محاسبه خیالى کوشش کرده است که مدت آن را صد سال معرفى کند تا بتواند سیصد سال اول تاریخ اسلامى را شامل شود.(8) او گفته است چون یک نفر از صحابه به نام ابوالطفیل پس از صد سال از هجرت درگذشته است، پس عصر صحابه را باید یک صد سال گرفت؛ در حالى که میزان، حال اکثریت صحابه است؛ نه فرد نادر آنها و غالب آنها در هفتاد سالگى درگذشته‌اند. اتفاقا خود وى معتقد است: متوسط سن افراد همان هفتاد سال است.

یادآور مى‌شویم با اختلاف کثیرى که در مدت این زمان هست، نمى‌توان آن را به صد سال تفسیر کرد. از این گذشته، قرآن بهترین مدرک است که هرگز قرن را به معنى صد سال نگرفته، بلکه مردم یک زمان دانسته که حداکثر مدت را شصت سال حساب مى‌کنند، نه بیشتر.

فرض کنیم مقصود همان سیصد سال اول است؛ اکنون مى‌پرسیم چگونه مى‌توان آنها را، شریف‌ترین قرن‌ها خواند در حالى که آنچه که اهل حدیث بدعت مى‌خوانند، همگى در همان صد سال نخست یا کمى بیش از آن بوده است؟

پایه‌گذار "مرجئه" حسن بن محمد حنفیه است و او در اواخر قرن نخست درگذشت؛ هر چند "ارجاء" در طول زمان معانى مختلفى به خود گرفته است.

"قدریه" از معبد بن عبداللّه جهنى بصرى، متوفاى 80 ه.ق، آغاز شد، پس از او پرچم "قدریه" را غیلان بن مسلم دمشقى به دست گرفت و در سال 105 در دمشق به دار آویخته شد. "معتزله" در سال 105ه.ق پى‌ریزى شد، آنگاه که واصل‌بن‌عطا از مکتب استادش، حسن بصرى جدا شد و اعتزال را پى‌ریزى کرد. بنابراین، اکثر مذاهب و فرق باطله از نظر "سلفیه" در آخر قرن اول، و اوایل قرن دوم پدید آمده است. چگونه مى‌توان آن سه قرن را، "خیرالقرون" خواند؟

خلاصه این‌که حدیث "خیرالقرون" از دو نظر مخدوش است:

1. از نظر تفسیر کلمه "قرن" به صد سال و کلیه کسانى که در این سه قرن مى‌زیسته‌اند؛

2. از نظر واقعى و تحقق خارجى، زیرا مذاهب انحرافى در همان قرن دو نخست رشد کرد و گسترش یافت و گروه‌بندى‌ها در آن زمان پدید آمد.

--------------------------------------------------------------------------

7. فتح‌البارى، ج7، ص4، باب فضائل اصحاب النبى صلى‌اللّه‌علیه‌وآله.
8. همان.

سلفی گری (6)

اکنون درباره شیوه آنان در استنباط عقاید، چند سؤال را مطرح مى‌کنیم:

پرسش‌هایى از سلفیه

آنان مى‌گویند باید از صحابه و تابعان پیروى کرد، زیرا فهم آنان، مقیاس حق و باطل است. آنان در این مورد، با حدیث منقول رسول خدا صلى‌اللّه‌علیه‌وآله استدلال مى‌کنند که فرمود: "خیر القرون قرنى ثم الذین یلونهم ثم الذین یلونهم..."؛ "بهترین مردم، مردم زمان من هستند. سپس مردمى که پس از آنان مى‌آیند. سپس مردمى که بعد از آن گروه مى‌آیند."(4) آنگاه دوران هر کدام از سه گروه یاد شده را صد سال تخمین مى‌زنند که مجموعا بالغ بر سیصد سال مى‌شود. ابن‌تیمیه، و پیروان مکتب او، با این حدیث، سه قرن نخست اسلامى را که هر قرنى از نظر آنان صد سال است، ملاک حق و باطل شمرده و آنچه را که در این زمان انجام گرفته و یا عملا بر آن صحه گذارده‌اند، کاملا مى‌پذیرند، چون پیامبر در این حدیث، سه قرن را قرن ممتاز شمرده است. امتیاز این قرن‌ها به خاطر کسانى است که در آن سیصد سال زندگى مى‌کردند و لازمه خیر و نیکى آنان این است که گفتار و سکوت آنان را حجت بدانیم. این نظریه، با ابهامات زیادى همراه است.

سؤال اول

"قرن" در لغت عرب، بر خلاف اصطلاح معاصر، به معنى صد سال نیست، بلکه به معنى جمعیتى است که در یک زمان با هم زندگى مى‌کنند و سپس جمعیت دیگر جاى آنان را مى‌گیرند و قرآن مجید هم کلمه "قرن" را در همین معنا به‌کار برده است: واژه "قرون" در قرآن کریم هفت بار به‌کار رفته و هرگز از آن، "قرن" اصطلاحى یعنى صد سال اراده نکرده، بلکه آن را به معناى مردم یک زمان به کار برده است؛ اینک نمونه‌ها: 1. الم یروا کم اهلکنا من قبلهم من قرن مکناهم فى الارض ما لم ‌نمکن لکم و ارسلنا السماء علیهم مدرارا و جعلنا الانهار تجرى من تحتهم فاهلکناهم بذنوبهم و انشانا من بعدهم قرنا آخرین.(5) "آیا ندیده‌اند که چه اندازه پیش از ایشان جمعیت‌هایى را نابود کردیم که در زمین، آنان را توانمند ساخته بودیم؛ به‌گونه‌اى که به ایشان آن توان را نداده‌ایم و از آسمان به فراوانى براى آنها باران فرستادیم و جوى‌ها از زیر آنان روان ساختیم، ولى سرانجام به خاطر گناهانشان آنان را نابود کردیم و جمعیتى دیگر پدید آوردیم."

بنابراین تفسیر حدیث "خیر القرون" به سیصد سال، هیچ پایه و اساسى ندارد و اصطلاح امروز نمى‌تواند، قرینه بر تفسیر حدیث باشد.

4. صحیح بخارى، حدیث شماره 2652، 3651 و 6429.
5. سوره انعام، آیه6.

سلفی گری (5)

روش فکرى سلفیه

مسئله مهم، آگاهى از روش فکرى آنهاست، آنها دو روش دارند که به هم نزدیک است: ‌

گروهى فقط کتاب و سنت را حجت دانسته و از داورى‌هاى عقل کمک نمى‌گیرند؛

گروهى دیگر مى‌گویند قرآن و سنت وقتى براى ما حجت است که با فهم "سلف" همراه باشد، زیرا ما آیین خود را از آنها گرفته‌ایم. آنان در تعبد به نص (کتاب و سنت)، بین خبر واحد و خبر متواتر فرق نمى‌گذارند؛ حتى خبر واحد را در تبیین عقاید و معارف، حجت مى‌دانند و اخیرا در سمینار عربستان سعودى درباره "حجیت خبر واحد در عقاید"، همگان تصریح کردند که قول ثقه در عقاید براى ما حجت است. روى همین اساس است که خدا را با صفات بشرى توصیف مى‌کنند و براى او خنده و گریه و آمد و رفت و نشستن و پا نهادن در جهنم و صداى جرجر تختى که روى آن مى‌نشیند مانند صداى کجاوه، قائل هستند( !!3)

3. عین عبارت آنان درباره تختى که خدا روى آن مى‌نشیند این است: له اطیط کاطیط الرجل" به خاطر سنگینى وجود اقدس الهى، عرش او به سان تخته‌هاى کجاوه و تخت روان صدا مى‌کند.

سلفی گری (4)

از نظر محققان، شعار "سلفیه"، نخست در مطبوعات مصر مطرح شد؛ آن‌گاه که مصر در اشغال انگلستان درآمد و گروهى از مصلحان مانند سیدجمال‌الدین اسدآبادى (م1316ه.ق) و شیخ محمد عبده (م1323ه.ق) در مقابل هجوم فرهنگ و تمدن غرب، تصور کردند که رهایى از چنگ اشغال‌گران این است که مردم را به همان اسلام پیشینیان دعوت کنند؛ در مقابل گروهى که فریب فرهنگ غربى را خورده و بیشتر در آنها هضم شده بودند. گروه نخست اصلاح‌گر براى این‌که حرکت خود را با شعارى زیبا همراه کنند، شعار "سلفیه" را انتخاب کردند تا بگویند ما پیرو اسلام راستین قرون نخستین هستیم(2) ولى هرگز آنان از احیاى این مکتب، قصد تکفیر دیگران یا ایجاد شکاف در میان مسلمانان را نداشتند، بلکه از روى خوش‌بینى به صحابه و تابعان، این مسلک را ترویج کردند. در سال 1929 میلادى که جمعیت "اخوان المسلمین" در مصر تشکیل شد، آنها نیز به این مسلک رغبت نشان دادند و خیال مى‌کردند که پیروى از گروه‌هاى نخست اسلامى (صحابه و تابعین)، نجات‌بخش امت‌هاى اسلامى است، ولى در عین حال به همه فرق، روى خوش نشان داده و غالبا به مسایل سیاسى و در رأس آنان تأسیس حکومت پرداختند، اما سلفى‌گرى در نجد که خود را وارث محمد بن عبدالوهاب مى‌دانست، موجى از تند‌روى و سخت‌گیرى به راه انداخت و کم کم به تکفیر همه مسلمانان پرداخت و گاهى براى ساکت کردن مخالفان، شیعه را تکفیر کرده و اشاعره و صوفیه و مذاهب دیگر را اهل بدعت خواند و مدعى شد که اسلام ناب محمدى در اختیار سلف بوده و فهم آنان از کتاب و سنت براى همگان حجت است و هر کس از این راه، عدول نماید، بدعت‌گذار یا خارج از اسلام است. باید توجه داشت که اکنون سلفى‌هاى نجدى، یک‌دست نیستند، بلکه گروهى "سلفى تبلیغى" هستند، ولى گروهى دیگر گام فراتر نهاده، "سلفى جهادى" مى‌باشند و مى‌گویند با تشکیل جنبش‌هاى مسلحانه زیرزمینى باید دولت‌ها را سرنگون کرد و قدرت را به دست گرفت و اسلام اصیل را پیاده کرد.

سلفی گری (3)

پس از درگذشت ابن‌تیمیه و هجوم فقیهان همه مذاهب بر ضد او، دعوت به پیروى از اهل حدیث، آن هم به شیوه این گروه محدود، چندان رونقى نداشت و برخى از شاگردان او، مانند ذهبى (م748ه.ق) و ابن قیم (م751ه.ق) و ابن کثیر (م774ه.ق) نتوانستند شیوه او را ترویج و گسترش دهند و پیروانى فراهم آورند، زیرا او در نقطه‌اى این فکر را مطرح کرد که مرکز علم و دانش و قله فقاهت، مانند شام و مصر بود.

این شیوه در سال‌هاى بعد، به وسیله محمد بن عبدالوهاب (م1207ه.ق) در سرزمین نجد که فاقد فرهنگ اسلامى و علماى برجسته بود، احیا گردید و گسترش یافت. سپس بر اثر پشتیبانى آل‌سعود در سرزمین نجد به صورت مذهب رسمى درآمد و با تسخیر حرمین شریفین در پرتو حمایت استعمار بریتانیا، این مذهب بر این مناطق تحمیل گشت و تمام مراکز علمى و دانشگاه و مساجد و منابر وعظ و خطابه رسمى در اختیار آنان قرار گرفت و گروه‌هاى دیگر، از این حوزه‌ها بى‌بهره شدند.

سلفی گری (2)

ابوعبداللّه حمرانى گفته است: اشعرى وارد بغداد شد و نزد رئیس مذهب "اهل حدیث" به نام بربهارى رفت و گفت: من با سران اعتزال مانند جبایى و ابوهاشم مناظره کرده‌ام و منطق یهود و نصارا را شکسته‌ام. رئیس مذهب اهل حدیث گفت: من از سخنان تو چیزى نمى‌فهمم و فقط به آنچه احمد بن حنبل گفته است، ایمان دارم. سپس اشعرى براى جلب نظر اهل حدیث، کتاب "الا؛بانه" را نوشت که تا حدى بیان‌کننده عقیده اهل حدیث است.(1)

با پیدایش مکتب اشعرى شکاف عظیمى بین اهل حدیث و این گروه از اهل سنت، پدید آمد و پیوسته در جنگ و جدال بودند که گاهى به خون‌ریزى مى‌انجامید، زیرا همان‌طور که گفته شد، اشعرى اصلاحاتى در عقیده اهل حدیث انجام داد و براى خود در مسایل عقیدتى مقامى قائل شد. در تمام این دوران که اهل حدیث در یک طرف و اشاعره در طرف دیگر بودند، هرگز "سلف" و "سلفیه" به عنوان مذهب مطرح نبود تا این‌که ابن‌تیمیه (م728 ه.ق) دعوت به شیوه "سلف" را شعار مکتب خود ساخت، ولى در عین حال، از کلمه "سلفیه" بهره نمى‌گرفت و مى‌گفت ما تابع "اهل سنت و جماعت" هستیم که در سه قرن نخست زیسته‌اند؛ یعنى از سال 11 تا 300 هجرى قمرى.

1. تبیین کذب المفترى، قسم تعلیقه، ص391.

السلام علیک یا ثار الله

فرا رسیدن ماه محرم و عزاداری اباعبدالله الحسین علیه السلام  مجدد فریضه امر به معروف و نهی از منکر بر تمامی محبین این امام همام تسلیت باد .

گروه آشنا

سلفی گری (1)

از آغاز قرن چهاردهم، مکتب "سلفیه " بر سر زبان‌ها افتاد و گروهى آن را به عنوان "دین" و "مذهب"، برگزیدند و خود را "سلفى" نامیدند و برخى، آن را "روش فکرى" براى رسیدن به حقیقت اسلام دانستند. براى روشن شدن مطلب، لازم است با تاریخچه "سلفیه" و شیوه تفکر و روش استدلال آنها در بحث‌هاى اعتقادى و فقهى بیشتر آشنا شویم. اینک بیان این مطالب:

تاریخچه "سلفیه "

سلفى‌ها خود را پیرو مکتب " اهل حدیث " مى‌دانند که در عصر عباسیان و پس از اختلاف با معتزله و اهل کلام و شیعیان پدید آمدند. پس از درگذشت احمد بن حنبل در سال241 ه.ق که بنیان‌گذار مذهب اهل حدیث است، این شیوه در میان حنابله ادامه داشت و حنابله در اصول و فروع و عقیده و احکام، خود را پیرو اهل حدیث دانستند و تا مدتى، خلفاى عباسى از دوران متوکل تا زمان مقتدر، به ترویج این مکتب پرداختند. در سال 305، ابوالحسن اشعرى (م324ه.ق) تحت عنوان " احیاگرى مکتب اهل حدیث " بالاخص احمد بن حنبل، مکتبى را پى‌ریزى کرد و خواست اصلاحاتى در عقیده اهل حدیث پدید آورد، زیرا عقیده آنان با خرافات زیادى آمیخته شده بود و پیوسته مى‌گفتند "قرآن، قدیم است" و بشر در زندگى خود فاقد "اختیار" است و خدا دست و پا و چشم و دیگر اعضا را دارد. او براى اصلاح این مکتب، قد علم کرد و تا حدى توانست اصلاحاتى انجام دهد، ولى متعصبین اهل حدیث او را از خود طرد کردند.

اراتمند شما مدیریت وبلاگ سلیل

با سلام خدمت آن دسته از عزیزانی که به بنده و وبلاگم نظر لطف دارند ، باید به سمع و نظرتان برسانم که مطالب ما پیرامون " بهائیت " به پایان رسید که البته نظرات و انتقادات سازنده هم که بطور خصوصی ارسال می شد مورد مطالعه قرار گرفت .

لازم به گوش زد هست خدمت کسانی که در طول این مباحث با فحاشی کردن و دروغ گو خواندن و شایعه گر جلوه دادن بنده خواستن مانع ادامه افشاگری این حقیر در مورد " بهائیت " شوند رو حلال کردم و از خداوند یکتا می خواهم اگر غرضی دارند غرضشون رو به خودشون برگرداند ولی اگر بی اطلاع اند و صرف تعصب این کارها را کردند مورد لطف و رحمت بی پایان خود قرار دهد و مسیر هدایت رو بیش از پیش به آنها نشان بدهد البته اگر خودشان بخواهند .

پست های بعدی که در آینده قابل نمایش خواهند بود پیرامون " مکتب سلفی گری " است که این مکتب در ایران طرفداران بسیار زیادی دارد که بیشتر به " وهابی " مشهوراند ، ما در این وبلاگ قصد نداریم به شبهات رایج این فرقه پاسخ بدهیم ولی اگر بودند کسانی که دچار شبهه شده اند می توانند در قسمت نظرات شبهات خود را مطرح کنند تا در اسرع وقت به آنها پاسخ بدهیم .

انشاء الله...

رابطه بهائیّت با بیگانگان (8)

کتاب مائده آسمانی از عبدالحمید اشراق خاوری که سخنان بهاءالله و عباس افندی را در آن تجمع کرده در جلد نهم صفحات 43 و 44 آورده :

" از طهران چند مکتوب رسید که اولیاء سفارت فرانسه اصرار دارند که بعضی از مبلغین به صفحات افریق یعنی تونس و جزایر توجه نمایند و از اولیای دولت فرانسه نهایت رعایت خواهد شد تا جماعت آن سامان را تبلیغ نمایند " .

در اینجا دخالت آشکار فرانسه را در این حزب سیاسی می بینیم که از اینان خواسته که برای تبلیغ بر آفریقا بروند و علتش هم این است که در آنجا مسلمانان زندگی می کنند و اینها بهترین روش برای اختلاف افکنی بین صفوف مسلمین هستند .

در صفحه 33 کتاب خطابات جلد دوم از عباس عبدالبهاء چنین مطلبی آمده :

نطق مبارک در کانگرس در ارتباط شرق و غرب در واشنگتن آمریکا .

" امشب من نهایت سرور دارم که در همچن مجمع و محفلی وارد شدم من شرقی هستم الحمد الله در مجلس غرب حاضر شدم و جمعی دیدم که در روی آنان نور انسانیت در نهایت جلوه و ظهور است و این مجلس را دلیل بر این می گیرم که ممکن است مملکت شرق و غرب متحد شوند و ارتباط تام بر میان ایران و آمریکا حاصل گردد زیرا برای ترقیات مادیه ایران بهم از ارتباط با آمریکایی ها نمی شود و هم از برای تجارت منفعت ملت آمریکا مملکتی بهتر از ایران نه چه که مملکت ایران مواد و ثروتش در زیر خاک پنهان است امیدوارم ملت آمریکا سبب شوند آن ثروت ظاهر شوند و ارتباط تام در میان ایران و آمریکا حاصل شود " .

مجددا عباس عبدالبهاء در کتاب خطابات صفحه 23 این مطالب را بیان می کند :

" خوش آمدید ، خوش آمدید اهالی ایران بسیار مسرورند از این که من آمدم اینجا ، این آمدن من اینجا سبب الفت بین ایران و انگلیس است ، ارتباط تام حاصل می شود  نتیجه  به درجه ای  می رسد که به زودی از افراد ایران جان خود را برای انگلیس فدا می کند همین طور انگلیس خود را برای ایران فدا می نماید . "

مجله اخبار امری ، نوعی مجله اخباری بود که در ایران برای بهائیان منتشر می شد که با پیروزی انقلاب اسلامی چاپ این مجله به کشورهای دیگر منتقل شد و فعلاً این مجله در ایران چاپ نمی شود .

قبل از بیان هر مطلبی لازم است یاد آور شویم که از شوقی بعد از ازدواج با خانم روحیه ماکسول فرزندی بجای نماند و او بلاوارث و مقطوع النسل از دنیا رفت .

در مجله اخبار امری سال 1340 دی ماه مساله ملاقات همسر شوقی افندی با بن گوریون ( نخست وزیر وقت اسرائیل ) مطرح می شود که گفت و شنود ما بین اینها بسیار بحث برانگیز و جالب است .

" چنانچه فرضاً نفس استقرار مرکز جهانی بهائی در کشور یهودی نژاد اسرائیل امری به ظاهر لغو تلقی گردد ، بر عکس خانم ربانی بدون اندک تردید با نهایت تأکید اضهار می دارد که ما به اینجا تعلق داریم اگر قرار باشد قائل به تمیز و امتیاز هم شد من ترجیع می دهم که جوانترین ادیان در یکی از تازه ترین کشورهای جهان نشو و نما نماید و در حقیقت باید گفت آینده ما چون حلقات زنجیر به هم پیوسته است " .

کتاب توقیعات مبارکه جلد دوم صفحه242 :

تلگراف شوقی در 9 ژانویه  1951 به ایران و این مطلب در مجله اخباری امری 1329 شماره 8 صفحه 4 ذکر شده :

" این شورای جدید التأسیس عهده دار انجام 3 وظیفه است اول آن که با اولیای حکومت اسرائیل ایجاد روابط نماید و با اولیای امور کشوری درباب مسائل مربوط به احوال شخصی داخله مذاکره شود " .

اخبار امری شماره پنجم شهریور 1330 صفحات 14 و 15 :

در جریان ملاقات نمایندگان بهائی با نخست وزیر اسرائیل بن گوریون .

" در این ملاقات نمایندگان بهائی مراتب امتنان جامعه را نسبت رویه محبت آمیز رؤسای حکومت جدید التأسیس اسرائیل بیان نموده اند و مَکتوبی مُشعر بر مراتب تقدیر امتنان خویش نسبت به توجهی که حکومت اسرائیل در فهم قضایا و امور بهایی مبذول می دارد حاوی عواطف بهائیان از برای این مطلب تقدیم اسرائیل داشته اند " .

* به نظر شما اسرائیل چرا به بهائیان محبت کرده است که بهائیان بخاطر آن تشکر می کنند ؟

اخبار امری سال 1343 شماره 8 آبان صفحات 405 و 406 :

دیدار رئیس جمهور اسرائیل از مرکز بهائی .

" حضرت زال وان شازار رئیس جمهور اسرائیل به اتقاق خانمشان و شهردار حیفا و جمعی دیگر از اولیای امور کشور اسرائیل در تاریخ هفتم ماه آوریل 1964 از مرکز عالم بهائی بطور رسمی دیدن کردند ، حضرت رئیس جمهور تهیات و ادعیه خالصانه خود را برای عموم احبا در سراسر عالم ابراز نمودند ، حضرت رئیس جمهور پس از دریافت این هدیه در ضمن نامه ای تشکرات قلبی خود را اظهار و مجدداً پیام دوستی و حسن نیت خود را برای جامعه جهانی بهائی فرستادند " .

در کتاب توقعیات مبارکه شوقی افندی صفحه 55 جلد دوم در مورد این روابط می خوانیم :

" و اجازه کتبی در معافیت مقامات مقدسه و معابد و اوقاف بهائی از رسوم دولت در مرکز بین المللی و تعالیم دیگر بر جلوه واستحکام شرع مقدس بیافزود " .

* یعنی اماکن مقدسه بهائی در اسرائیل از پرداخت مالیات معافند ! باید سوال کرد که این معافیت به چه قیمتی ؟

زمانی که عباس می میرد نکات عجیبی اتفاق می افتد که شرح این رخدادها را ، در کتاب قرن بدیع جلد سوم صفحه  321 اینگونه می خوانیم  :

" وزیر مستعمرات حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان مستر " وینسون چرچیل " به مجرد انتشار این خبر پیامی تلگرافی به مندوم سامی فلسطین سِرهربرت ساموئل صادر و از معظم له تقاضا نمود مراتب همدردی و تسلیت حکومت اعلی حضرت پادشاه انگلستان را به جامعه بهائی ابلاغ نماید ".

رابطه بهائیّت با بیگانگان (7)

در کتاب قرن بدیع جلد سوم صفحه 291 که در آنجا شوقی افندی در شرح حال پدر بزرگش عباس افندی یا عباس عبدالبهاء چنین مطالبی را عنوان می کند :

" فرمانده کل قوای ترک جمال پاشای قدار و صفاک نظر به تلقینات و تحریکات مغرضین و سوء ضن شدید که نسبت به امر الهی حاصل نموده بود به مخالفت بی منتها بر خواست و به انعدام کلمة الله مهمم گردید ، حتی صریحاً اظهار داشتن که چون دفع دشمنان خارج فراق باید تصفیه امور داخلی اقدام و در اولین قوم حضرت عبدالبهاء را علی ملع اشهاد مصلوب و رو ضه مبارکه را منهدم و با خاک یکسان خواهد نمود " !

می دانیم کسانی که برای دولت انگلستان خدمات ماندگار و ارزشمندی را انجام دهد لقب سر ( sir   ) را اهدا می کنند .

در صفحه 299 این کتاب قرن بدیع جلد سوم در این باره می خوانیم :

پس از اختتام جنگ و اتفاع نایره حَر اولیاء حکومت انگلستان از خدمات گرانبهایی که حضرت عبدالبهاء در آن ایام مظلم نسبت به ساکنین عرض اقدس و تخفیف مصائب و آلام مردم آن سرزمین مبذول فرموده بودند در مقام تقدیر بر آمدند و مراتب احترام و تکریم خویش را با تقدیم لقب  (  kinghood  ) یا ( شوالیه ) و اعطای نشان مخصوص از طرف دولت مذکور حضرت مبارک ابراز داشتند " .

* بخاطر همین لقبی که دولت انگلستان به عباس عبدالبهاء میدهد او نامه ای را به پاس قدر دانی و تشکر از دولت انگلستان به آنها می نوسید که مضمون این نامه را می توان در کتاب مکاتیب صفحه 347 ملاحضه کرد که در آن نوشته است :

" الهم ان سرادق العدل قد ضرب اطنابها علی هذة الارض المقدسه فی مشارقها و نشکرک و نحمدک علی حلول هذا السلطنته العادله و الدوله القاهره الباذله القوه فی راحه الرعیه و سلامه البریه الهم اید المپراطور الاعظم جورج الخامس عاهل انکلترا بتوفیقاتک الوحمانیه و ادم ظلها الظیل علی هنده الاقلیم الجلیل بعونک و صونک و رحمانیتک انک انت المقتدر المتعالی العزیز الکریم " .

ترجمه : بار خدایا خیمه های عدل و داد طنابهای خود را در شرق و غرب عالم این زمین مقدس محکم و استوار ساخته است تشکر و حمد میکنم ، تو را به جهت به رسیدن این سلطنت دادگر و عادل ودولت مقتدر و نیرومند که نیروی خود را در رفاه و آسایش مردم و امنیت زمین مبذول داشته است . بار خدایا پادشاه انگلستان جرج پنجم را با تو فیقات رحمانیه خود تائید فرما و همواره سایه او را بر سر این کشور مستدام بدار تو را قسم به ساری و ضیافت و رحمانیت چه آنکه تو خدای توانا و والا و ارجمند و بزرگوار هستی .

رابطه بهائیّت با بیگانگان (6)

در کتاب قرن بدیع صفحه 134 بعد از تبعید حسینعلی به عراق می خوانیم :

" از طرف دیگر سِر آرنلود باروس کمبال که در آن اوقات سمت جنرال قنسولی دولت انگلستان را حاوض بود ، چون علو مقامات حضرت بهاءالله را احساس نمود شرحی دوستانه به نظر امور معروض و به طوری که هیکل مبارک که نفس اقدس به او شهادت داده قبول حمایت و تبعیت دولت مطبوعه خویش را به محضر مبارک پیشنهاد نمود و در تشرف حضوری متعهد گردید که هر آنگاه حضرت بهاء الله مایل به مکاتبه با ملکه ویکتوریا باشند در ارسال اوراق به دریار انگلستان اقدام نماید حتی معروض داشت حاضر است ترتیباتی فراهم کند که محل استقرار هیکل اقدس به هندوستان یا هر نقطه ی دیگر که مورد نظر مبارک باشد تقدیم یابد " .

* به راحتی مشخص شد که بعد از دولت روسیه تزاری سرپرست این حزب نامیمون به دست استعمار پیر یعنی انگلستان افتاد که حاضر شد برای قوی تر شدن ارتباط بین این حزب با انگلستان نامه ای را به ملکه ویکتوریا بنویسد و حسینعلی را به کشورهای دیگر اسکان دهد !

در ادامه کتاب کواکب الدریه صفحات 380 و 381 در مورد ارتباط این حزب با اجانب می خوانیم :

" در خلال این احوال نایب قنسول فرانسه که سابقه دوستی با حضرت بهاءالله داشت محرمانه به حضور او شتافت و به طوری که مأموران نداند چه مقصد دارد یک ملاقات خصوصی در مدت نیم ساعت یا کمتر انجام داده مرام خود را این قسم اظهار نمود که شما از تبعیت اسلام بیزاری جوید و خویش را تابع فرانسه گویید تا ما شما را تقویت نماییم و محترماً به اروپا رسانیم " !

بعد از برقراری ارتباط بهاءالله با انگلستان و اعتراض دولت بغداد نسبت به تحرکات اینان دولت ایران تصمیم گرفت آنها را به ترکیه و سپس به ادرنه و عکا در خاک فعلی اسرائیل تبعید کنند ، این صفحات در گذشته تحت نفوذ امپراطوری عثمانی قرار داشت ، عباس افندی در کتاب مکاتیب جلد 2 ص 312 در حق دولت عثمانی چنین دعا می کند .

" الهی ! الهی ! اسألک بتأ ییداتک الغیبیه و تو فیقاتک الصمدانیه و فیوضاتک الرحمانیه ان تؤید الدوله العلیه العثمانیه و الخلافه المحمدیه علی التمکین فی الارض و الا ستقرار علی العرش و ان تصون اقلیمها عن الافات و تحفیظ مرکز خلافتها "

ترجمه : خداوندا از تو در خواست می کنم با تأئیدات غیبی توفیقات صمدانی و فیوضات رحمانی که دولت علیه عثمانی را موفق و مؤید بداری .

* اما او هم همانند دعای پدرش در حق دولت روسیه تزاری که سر نگون شدند ، حکومت عثمانی هم از بین رفت .

رابطه بهائیّت با بیگانگان (6)

در کتاب تاریخ نبیل زرندی  صفحه 667 می خوانیم :

" قنسول روس از دور و نزدیک مراقب احوال بود و از گرفتاری بهاء الله خبر داشت پیغامی شدید به صدر اعظم فرستاد و از او خواست که با حضور نماینده قنسول روس و حکومت ایران تحقیقات کامل درباره حضرت بهاءالله به عمل آید و شرح اقدامات و سوال و جواب ها بوسیله نمایندگان او به عمل می آید در ورقه نگاشته شود " .

بالاخره با کش و قوسهای فروان دولت ایران تصمیم می گیرد که بهاءالله را به کشور عراق تعبید کند و در این سیر و سفرها دوباره همراهی کشورهای بیگانه را با حسینعلی بهاء می بینیم .

در کتاب اشراقات صفحات 103 و 104 شرح تبعید بهاءالله را به عراق عنوان می کند :

" این مظلوم از ارض ط به امر حضرت سلطان به عراق عرب توجه نمود و سفارت ایران و روس هر دو متلزم رکاب بودند " .

در کتاب قرن بدیع جلد دوم صفحه 86 و 87 آمده است :

" آن وجود مبارک عمل سفیر را تقدیر و بیاناتی بدین مضمون می فرماید جل جلاله ;

یکی از سفرای تو آن زمانی که من در تهران در غول و زنجیر بودم مرا یاری کرد خدا برای تو مقامی نوشته که اصلاً علم هیچ کس به او احاطه پیدا نمی کند " .

البته شایان ذکر است مقامی که بهاء الله برای امپراطور روسیه نیکولاویچ الکساندر دوم نوشته است این بود که در سال 1917 دولت تزاری به کلی از بین رفت .

رابطه بهاییّت با بیگانگان (5)

زمانی که ناصرالدین میرزا ولیعهد بود نقشه ترور او را طرح ریزی می کنند اما ترور او نافرجام می ماند بعد از تحقیقات ناصرالدین میرزا متوجه می شود که این کار ، کار بهائیان به فرماندهی و طرح ریزی بهاء الله بوده .

در کتاب قرن بدیع صفحه  آمده33 :

" هنگامی که قضیه سوء قصد اتفاق افتاد حضرت بهاءالله در لواسان تشریف داشند و میهمان صدر اعظم بودند ، روز بعد با نهایت متانت و خونسردی به جانب نیاوران مقر اردوی سلطنتی ره سپار شدند در زرگنده میرزا مجید شوهر همشیره مبارک که در خدمت سفیر روس پرنس داگورکی سمت منشی گری داشت آن حضرت را ملاقات و ایشان را به منزل خویش که متصل به خانه سفیر بود رهبری و دعوت نمود . آدمهای حاج علی خان حاجب الدوله چون از ورود آن حضرت با خبر شدند موضوع را به مشار الیه اطلاع دادند و او مراتب را شخصاً به عرض شاه رسانید ، شاه از استماع این خبر غرق دریای تعجب و حیرت شد و معتمدین مخصوص به سفارت فرستاد تا آن وجود مقدس را که به دخالت در این حادثه متهم داشته بودند تحویل گرفته نزد شاه بیاورند ، سفیر روس از تسلیم حضرت بهاءالله امتناع ورزید ، و از هیکل مبارک تقاضا نمود به خانه صدر اعظم تشریف ببرند . ضمناً از مشارالیه به طور رسمی سفیر روس از صدر اعظم ایران خواستار گردید امانتی را که دولت روس به وی می سپارد در حفظ و حراست او بکوشند " .

رابطه بهائیِّت با بیگانگان (4)

 کتاب قرن بدیع نوشته شوقی افندی ( نوه دختری عباس افندی ) صفحه 114 جلد اول آورده :

" در همین احیان بود که معتمد الدوله از محضر مبارک در خواست نمود جمیع ثروت و مکنت خود را که در آن ایام چهل میلیون فرانک تقدیم شده بود تقدیم حضور نماید تا در نصرت و پیشرفت صرف نظر شود " .

معتمدالدوله به علی محمد گفته بود که حاضر است 40 میلیون فرانک که در آن موقع مبلغ بسیار بسیار هنگفتی بود به علی محمد بدهد تا مثلاً از تبلیغ صرف نظر شود !!

* باید بپرسیم این رقم وحشت ناک اولاً از کجا تهیه شد و چرا معتمدالدوله باید این پیشنهاد را به او بدهد !

کتاب کواکب الدریه از عبدالحسین آیتی که بعدها با عنایت خداوند مسلمان شد و کتابی هم بعد از مسلمان شدن بر رد این حزب سیاسی بنام " کشف الحیل " نوشت ، کتاب کواکب الدریه یادگار زمانی است که بهائی بوده در 3 مجلد به رشته تحریر در آورده . او مطلبی را عنوان می کند که بسار تأمل بر انگیز است ، او می گوید  :

" زمانی که باب را در زندان چهریق در ماکو اعدام کردند عده ای از این عمل متأثر و اندوه ناک بودند ، جمعی از این محزون شدند و زمانی که جنازه باب روی زمین نزدیک خندق افتاده بود قنسول روس کنار خندق رفته نقشی از هیکل باب برداشته به دربار روسیه فرستاد قنسول روس اظهار افسوس نموده رقت آورده و گریه کرده " .

رابطه بهائیّت با بیگانگان (3)

 کتاب قرن بدیع نوشته شوقی افندی ( نوه دختری عباس افندی ) صفحه 114 جلد اول آورده :

" در همین احیان بود که معتمد الدوله از محضر مبارک در خواست نمود جمیع ثروت و مکنت خود را که در آن ایام چهل میلیون فرانک تقویم شده بود تقدیم حضور نماید تا در نصرت و پیشرفت صرف نظر شود " .

معتمدالدوله به علی محمد گفته بود که حاضر است 40 میلیون فرانک که در آن موقع مبلغ بسیار بسیار هنگفتی بود به علی محمد بدهد تا مثلاً از تبلیغ صرف نظر شود !!

* باید بپرسیم این رقم وحشت ناک اولاً از کجا تهیه شد و چرا معتمدالدوله باید این پیشنهاد را به او بدهد !

کتاب کواکب الدریه از عبدالحسین آیتی که بعدها با عنایت خداوند مسلمان شد و کتابی هم بعد از مسلمان شدن بر رد این حزب سیاسی بنام " کشف الحیل " نوشت ، کتاب کواکب الدریه یادگار زمانی است که بهائی بوده در 3 مجلد به رشته تحریر در آورده . او مطلبی را عنوان می کند که بسار تأمل بر انگیز است ، او می گوید  :

" زمانی که باب را در زندان چهریق در ماکو اعدام کردند عده ای از این عمل متأثر و اندوه ناک بودند ، جمعی از این محزون شدند و زمانی که جنازه باب روی زمین نزدیک خندق افتاده بود قنسول روس کنار خندق رفته نقشی از هیکل باب برداشته به دربار روسیه فرستاد قنسول روس اظهار افسوس نموده رقت آورده و گریه کرده " .

رابطه بهائیّت با بیگانگان (2)

در ادامه صفحه 193 همین کتاب یعنی کتاب تاریخ نبیل مطالبی را می خوانیم که بعد از ملاقات باب با منوچهرخان معتمدالدوله صورت گرفت .

" منوچهرخان در میان جمع از علی محمد باب در خواست می کند در مورد نبوت خاصه درباره پیامبر اکرم مطالبی را بنویسد ، حضرت باب قلم را برداشتند و در فاصله 2 ساعت 50 صفحه نگاشتند و حقانیت اسلام مبرهن داشتند " .

" معتمدالدوله چنان استماع آن آیات در وجودش تأثیر نمود و به حدی مسرور و مشعوف شد که در آن محضر با صدای بلند گفت : من تا کنون دیانت اسلام را قبلاً معتقد نبودم و اقرار و اعتراف جازم به صحت اسلام نداشتم بیانات این جوان مرا قلباً به تصدیق اسلام وادار کرده"  .

* لازم است که کمی دقیقتر شویم و دقت کنیم که قبل از اینکه علی محمد درباره نبوت پیامبر اسلام مطلبی بنویسد معتمدالدوله عنوان کرد تا قبل از آن قلباً به دیانت اسلام معتقد نبودم !!

اعتقاد به دیانت اسلام چند مرحله وجود دارد که هر جوینده ای طبعاً این مراحل را انجام می دهد که یکی از مراحل به طور مثال بطلان آئین فعلی حضرت مسیح است ، دوم اثبات حقانیت اسلام ، سوم حقانیت پیامبر اکرم و ائمه اطهار علیه السلام و امام دوازدهم  ودر آخر نایبش که مثلاً علی محمد شیرازی باشد . باید این سوال را طرح کرد که اگر معتمدالدوله قبلاً به آئین اسلام معتقد نبود پس چرا از علی محمد باب دعوت به عمل آورد ؟

باید بگوییم که اصالتاً منوچهرخان گرجی  ( روسی )  بوده و این مطلب را می توان در کتاب قرن بدیع جلد اول و کتاب تاریخ نبیل ملاحظه کرد .

رابطه بهائیّت با بیگانگان (1)

در این قسمت از مطالب قرار است رابطه بهائیان با کشور های بیگانه را بررسی کنیم .

  لازم است این روابط را با علیمحمد شیرازی بررسی کنیم ، قبل تر گفتیم از دعوی علی محمد ادعای بابیت و ارتباط با امام زمان بود که در آن زمان این مطالب مناسب بر مذاق شیخیه بود .

زمانی که علیمحمد باب در شیراز ادعای نیابت خاصه و سپس ادعای امام زمانی کرد او در جلسه ی مناظره ای با علمای شیعه از تمام مدعیاتش بازگشت و توبه نامه ای نوشت که در کتاب کشف الغطاء میرزا ابوالفضل گلپایگانی از مبلغین بنام بهائی می توان شرح آن را مطاله کرد .

بعد از اینکه علیمحمد توبه نامه را نوشت چوب مفصلی به پای او زدند و مدتی او را زندانی کردند ،زمان زندانی و حبس بودن او در شیراز مقارن با ایامی بود که وبا در شیراز شیوع پیدا کرد و همه به شهرهای اطراف و اکناف پناه می بردند و علیمحمد باب هم از این موقعیت استفاده کرد و روانه اصفهان شد . در اصفهان حاکمی بود بنام منوچهرخان معتمدالدوله که از والی اصفهان به شمار می رفت .

از مهمترین کتاب تاریخی میان بهائیان ، کتاب تاریخ نبیل زرندی است که در صفحه 190 شرح سفر علی محمد شیرازی به اصفهان را بیان می کند .

" چون به اصفهان نزدیک شدند نامه ای به منوچهرخان معتمد الدوله حاکم اصفهان مرقوم فرمودند که برای حضرتش منزلی تهیه نمایید تا به آنجا وارد شوند مضمون نامه در نهایت احترام و با کمال بلاغت و فصاحت همراه بود چون سید کاظم زنجانی نامه ی حضرت باب را به منوچهرخان داد مشارالیه سلطان العلما میرسید محمد امام جمعه اصفهان را که از بزرگترین پیشوایان روحانی در اصفهان بود وادار نمود که کسی را به استقبال حضرت باب بفرستد و در منزل خویش با نهایت احترام و اکرام از آن حضرت پذیرایی کند " .

اینجا واقعاً جای مطرح چند سوال وجود دارد :

اولاً علیمحمد هنوز ادعای خاصی نکرده بود چون ادعای بابیت و امام زمانی در آن زمان مناسب مذاق شیخیه بود و قبل از علی محمد بودند کسانی که ادعای امام زمانی کردند ، پس چرا او از همه معروفتر شد و مورد حمایت قرار گرفت ؟

دوماً علیمحمد باب که هنوز به اصفهان وارد نشده بود ! او که منوچهرخان را ندیده بود چه می شود که منوچهرخان معتمدالدوله امام جمعه اصفهان را وادار می کند به استقبال او برود ؟

                                                                                            ادامه دارد .....